سایه جنگ ایران و آمریکا در منطقه
گذار از جمهوری اسلامی
همه ما می دانیم که با چه دیو هفت سری باید بجنگیم. بلایی که بر سر سوریه و مردمش نازل شد تقریبا همه اش به پشتوانه و همفکری همین جانیان نشسته بر قدرت در ایران بود. میلیونها آواره و شهرهای ویران شده، حضور انواع گروههای تکفیری به پشتوانه کشورهای همسایه، خسارتهای جبران ناپذیر به سرمایه های ملی مردم سوریه و در انتهای اشغال این کشور توسط قدرتهای مختلف حتی رییس جمهور بی دست و پایی مثل اردوغان و رفتن زیر سایه شوم حکومت الیگارشی روسیه . دقیقا یک سوریه در پی ماجراجوییهای ملایان ایران تقریبا برای سالها نابود شد. آنجا جایی که قرار بود تا مدافعین از حرمی دفاع کنند شاهراهی ست برای موشک اندازیها و اتصال سپاه قدس با تروریستهای حزب الله. بعد از چهل سال تقریبا برای همه ایرانیان این موضوع روشن است که سرمایه های این کشور غنی و ثروتمند کجا و برای چه اهدافی صرف می شود. باور کنید یا نه آنها به آنچه که امروز در منطقه انجام می دند باور دارند و برای رسیدن به اهدافشان مرتکب هر عملی خواهند شد. همین جاست که به ساده لوحی سیستمهای غربی در موضوع برجام می توان پی برد، چطور آنها باور کرده اند و به این نتیجه رسیدند که ملایان ایران به دنبال بمب اتم نخواهند رفت.
با آگاهسازی و پیشرفت این وحشی جنایتکار را به زانو در خواهیم آورد دیر نیست آن زمان
تازه وارد
امروز پنجم جولای در حالی در تمام طول روز ذهنم مشغول اتفاق دیروز است به آن چمدانها و رابطه شان با آن جوان فکر می کنم، چرا آنجا به هم ریخته و نامرتب بود، هیچ چیزی حالت عادی نداشت شاید آنها هیچ نسبتی با پیرزن نداشتند شاید برای سرقت اشیای خانه آمده بودند چرا باید همه آن چمدانها آنجا وسط خانه باشد. باید هر طور شده زودتر بر گردم و ته این قضیه را در بیاورم.
برای امروز مرخصی می گیرم و با سرعت سوار بر ماشین قدیمی ام به سمت خانه رانندگی می کنم. سراسیمه ماشین را کنار خیابان به طرز نادرستی پارک می کنم، کلید را در قفل می چرخانم وارد راهرو شده و پیرزن را صدا می زنم مانند دیروز هیچ کس جوابم را نمی دهد کسی حتی داخل پذیرایی نیست و خبری از چمدانهای روز قبل نیست، چیزی در مغزم جرقه می زند یاد چمدان خودم و پس انداز تمام این سالها می افتم، با شتاب از پله ها بالا می روم در باز نیست و همانطور که صبح از خانه خارج شدم قفل است. کمی خیالم راحت می شود. وارد خانه که می شوم جشمانم سراغ چمدان لباسهایم را می گیرد اما هر چه در گوشه کنار خانه دو دو می زند نمی توانم چمدان را پیدا کنم. بیشتر نگران می شوم مثل اینکه آنها برای سرقت آمده بودند. به طبقه پایینی باز می گردم به همه اطاقهای خانه سر می کشم اما کسی اینجا نیست. همانجا روی کاناپه ای درون پذیرایی ولو می شوم حالا درمانده و مستاصلم نمی دانم باید چه کنم از پیرزن صاحبخانه خبری نیست و گویای کسی با کلید وارد خانه ام شده و تمام اندوخته زندگی ام را با خودش برده.
ساعتی از نشستنم روی کاناپه می گذرد، حتی نمی توانم به این موضوع فکر بکنم، چرا باید چنین اتفاقی بیافتد، یک ماه بیشتر از امدنم به اینجا نمی گذرد واقعا حالا باید به کجا مراجعه کنم، راستی صاحبخانه کجاست؟ حالا دقیقا باید از چه کسی شکایت کنم؟
در همین فکر و خیالها به سر می برم که چشمانم به در انباری زیر خانه می افتد، مثل اینکه کامل بسته نشده، از پله های انباری پایین می روم کمی تاریک است، انگار این تاریکخانه هیچ وسیله روشنایی ندارد و سالهاست همینطور مسکوت مانده. نمی توانم چراغ را برای روشن کردن انباری پیدا کنم، اما آنجا ته انباری نمی دانم چرا روشن است، شکافی از نور به داخل می تابد و می شود وزش نرم باد به درون انباری را احساس کرد، نزدیک می شوم شکافی در دیوار انباری ست طوری که یک انسان به راحتی از آن عبور می کند، تعداد اندکی پله به سمت پایین که انسان را به تونل بلندی هدایت می کند، پایین پله ها پسر بچه ای مشغول بازی با خودش است و نوری که از انتهای تونل مشخص است. احتمالا انتهای تونل به ساحل دریا می رسد
آیینه ها
روایت من از شکنجه
اما با این همه هیچ کس از متهمین و زندانیان عادی چیزی نگفت و یا آنکه کمتر از آنها یاد شد، به گونه ای که انگار همه با هم بر سر این موضوع عقیده اند این دسته از زندانیان مستحق چنین شکنجه ها و برخوردها یی هستند. در دوران بازداشت در بازداشتگاه مخوف امنیت و آگاهی شاهد شکنجه افرادی عادی این جامعه بیمار بودم که در مقابل شکنجه هایی که خودم شدم حتی دیدن و شنیدن صدای ناله این بدنهای معتاد و نحیف زیر شلاق و شکنجه تحمل ناشدنی بود، تا مدتها صدای ناله شان در گوشم مانده بود و از خواب وحشت نیمه شبها بیدار می شدم، کابوسم شده بود، مردمانی بی کس و تنها که کسی از آنها خبر نداشت، حتی کسی نمی دانست آنجا پشت آن دیوارها چه خبر است. بیچاره زن و دو دختر کوچکش ساعتی قبل برایش قدری خوراکی آورده بوند تا از گرسنگی تلف نشود، غذای بازداشتگاه که به سختی قابل خوردن بود، جوان فقیر و درمانده از طبقه فرودست، نمی دانید که چه اندازه خوشحال بود. اما همین کافی بود تا یکی از مامورین که خودش هم قربانی همین سیستم است از راه برسد و یکی از اسمها را صدا بزند، همه می دانستند بازی شروع شده. رعشه به وجودشان می افتاد، بی انصاف مگر دستهای نازک و استخوانی این مرد طاقت ساعتها آویزان شدن آن هم قپانی از در و دیوار بازداشتگاه را دارد. دور مچ دستها را با چند لایه موکت می بستند تا مچ دستها از فشار وزن بدن زخم نشود، هر چند که باز هم زخمی و خونین می شد، بعد از پشت دستبند می زدند یک طناب از دیوار یا در آویزان بود می بستند وسط دستبند، همان جا باید می رفتند بالای یک صندلی، حالا دیگر صندلی را می کشیدند و شروع می کردند با کابل زدن، صدای نعره و التماس تمام سالن را می گرفت به هر امام و پیغمبری که می شناخت متوسل می شد اما در مقابل فحش و شلاق جواب می گرفت.
دخمه وحشت بود، باید اعتراف می کردند. به چه کارهای نکرده ای به چه خواستهای کثیفی، این تنها نمونه کوچکی بود. از کدام یکی بنویسم از جوجه کردن، بستن به میله وسط حیاط در سرمای زمستان، زدن برادر کوچکتر در مقابل برادر بزرگتر به قصد اعترافات دروغین، زدن با پیچ گوشتی، کشیدن ناخن با انبر، ریختن آب سرد روی متهم در سرمای زمستان فقط به دلیل عقده های شخصی
یک دنیای تمام ناشدنی از جنایتهایی که هر روز در بازداشتگاههای این حکومت فاسد اتفاق می افتد از شکنجه، انفرادی زندانیان عادی چیزی نمی نویسم. یادآوری همین مقدار خود موجب شکنجه و عذاب روحی خواهد شد
جه سرهایی که بی گناه زیر فشار هیمن شکنجه ها بالای دار رفت، چه زندگیهایی که تباه شد، چه روزگار جوانی که پشت میله ها گذشت. چه کسانی که بعد از این همه شکنجه و آزار دیگر ان انسانهای سابق نشدند بیمارانی از جنس قربانی و جلاد در جامعه رها شدند تا این جامعه از این که هست هم بیمارتر بشود. انسانهایی که ناخواسته درگیر بازی خشن حاکمین دیوانه شدند. و جوانی و عمری که دیگر بازنگشت. باور کنید یا نه بسیاری این روزها پشت آن میله ها بی گناه حبس می کشند، فقط برای اینکه صدایشان به جایی نمی رسد. زیر شکنجه به سختی کسی طاقت می آورد، کمتر پیش می آمد تا زیر بار جرم نروند. این است عدالتخانه اسلام شیعی
نه به جنگ
هموطنی که قلبت برای جنگ می تپد، به جنگ فقر و اعتیاد برو، نبرد با فساد مدیران، به جنگ ظالمینی که امروز حق و حقوق این مردم مظلوم را پایمال می کنند، به کمک کودکان کار برو، انسانهای نیازمند و آسیب پذیر،
#نه_به_جنگ
زمانی دیگر
.
صحنه پایانی فیلم را هم باید به این نقاط پر رنگ احساسی "زمانی دیگر" اضافه کرد، زمانی که پدر و دختر هر دو تقریبا در یک رابطه احساسی مشابه درگیر شده اند
پارادوکس انتخابات
در هر حال نظام از حضور مردم در انتخابات مطلوب خودش را جستجو می کند، شاید هم باید به این موضوع ایمان آورد که قربانی بعد از مدتی با متجاوز اُنس می گیرد
آرامش به هر قیمت یا آزادی؟
آلمان پیر
اتوبوس امروز پر بود از بچه های مدرسه ای قد و نیم قد، راننده برای باز شدن هر ایستگاهی درخواست می کرد ''لطفا کمی جلوتر برید....'' اما هیچ کس به حرفهای راننده توجهی نداشت. گاهی تعجب می کنی از حرکات مردمان دنیای مدرن.
الآن هم تووی مترو روی صندلی ترن محاصره شدم از خانمهای پیر، خوب اینها رو باید از نشانه های یک جامعه سالخورده و پیر دونست. همین دیروز تووی خبرها خوندم که از هر سه یا چهار دختر آلمانی یکی عمر طولانی می کند.
هنوز چیزی نگذشته که یک گروه تقریبا بیست نفری از جوانهای آلمانی، دختر و پسر با شیشه های آبجو در دست به درون ترن هجوم آورده و بلند بلند سرودهای دسته جمعی به آلمانی می خوانند، کف می زنند و هورا می کشند. انگار جواب دندان شکنی بود به نوشته های بالاترم. روزهای نزدیک به سال نو میلادی باید منتظر چنین صحنه هائی در برلین بود. هر چند در زمان مسابقات فوتبال و شبهای آخر هفته هم می توان شاهد چنین پایکوبی دسته جمعی درون ترن بود.
ترن در یکی از ایستگاهها توقف طولانی می کند، بلندگوی ایستگاه از حضور پلیس در ایستگاه بعدی خبر می دهد، ''امروز ترن منظم کار نمی کند'' بعد عذرخواهی می کند. همچنان پلیس به دنبال مظنون حمله تروریستی چند روز گذشته است.
حالا من به مقصدم رسیده ام اما آنها همچنان در حال رقص و شادی اند.
شرموتا
چیزی تا حرکت ترن مترو باقی نمانده خودم را به سرعت به درون یکی از واگنها انداختم، چشمهایم دنبال یک صندلی خالی تا ته واگن می دوند، خودم را به جائی می رسانم که تنها باشم، احساس آرامش بیشتری می کنم.
درست ته واگن مقابل یک خانم مسن و چاق با موهای سیاه رنگ شده می نشینم، از همان لحظه چشمانی که شباهتی عجیب به گرگ دارند روی حرکاتم خیره شده اند. سعی می کنم تا با خواندن اخبار روی گوشی خودم را مشغول کنم. گویا قصد ندارد نگاهش را از روی من بگیرد، با صدای موبایلش مشغول صحبت کردن می شود، به زبان روسی صحبت می کند. جالب شد او حتی نمی تواند آلمانی باشد.
قطار که ایستاد یک مرد نسبتا چاق و با سری کم مو با ساک چرخدار حمل بارش به زور خودش را کنارم جای می دهد. از همان لحظه نشستنش متوجه نگاههای زن چاقی که روبرو نشسته می شود، مرد با عصبانیت به سمتش با لهجه ای خارجی شروع به داد و بیداد کرد ''به چی نگاه می کنید!؟ چرا؟!! لطفا اینطوری نگاه نکنید، من خودم یک آلمانیم، مدارکم هم اینجاست!!'' بعد مدارکش را از کیفش در آورد و رو به زن گرفت. حالا زن تلاش می کرد تا نگاه خودش رو به جای دیگه ای پرتاب کنه، وانمود می کرد که به مرد توجهی نداره. بعد مرد با حال خاصی دو دستش را روی سر کچل و کم موی خودش کشید و گفت ''خوب تقصیر من چیه که موهام بلوند نیست. خواهش می کنم دیگه اینطوری نگاه نکنید''.
قطار ایستاد، زن به سرعت از جای خودش بلند شد و از قطار پیاده شد. اما مرد داشت با خودش صحبت می کرد، وقتی فهمید کسی توجهی نمی کنه به عربی گفت ''شرموتا''، بعد هم ساکت شد.
همبستگی
امروز صبح خارج شدن از خانه مثل روزهای قبل نیست. برای رفتن به کلاس کمی تعلل می کنم. فردای حمله تروریستی برلین بیرون رفتن با ریشهای بلند و موهای مشکی حتما تصویر جالبی برای چشم آبیها نیست. گاهی باید از نگاههای معنی دار آنها تووی مترو و اتوبوس فرار کرد، اینجا هم هستند عده ای که آدمها رو از روی ظاهر آنها قضاوت کنند. ماه رمضان وقتی کارلا ازم پرسید روزه ای، مثل اینکه دیگه برام عادی شده باشه سریع گفتم ''نه، خب اعتقادی به اسلام و دین ندارم.'' از جوابم کمی جا خورد. شاید براش عحیب بود.
حتما ما برای آنها موجودات عجیب و غریبی هستیم، دیگه دارم به این باور می رسم، به هر حال ما هم احساس بهتری نمی توانیم داشته باشیم.
گاهی باید به چشم آبیها حق داد بابت آدمهای تندروئی که این مدت تووی کمپ پناهندگی و جاهای مختلف دیدم، همیشه هم برام این موضوع پیچیده باقی مانده که چرا آدمهائی با عقاید تند و دگم با این همه سختی و دردسر به یک سرزمین مدرن فرار می کنند. چرا به ایادی اسلام سری نمی زنند. میزان خودخواهی و متوقع بودن این گروه اصلا قابل تصور نیست.
احتمالا اشتباه فکر کرده بودم، بر عکس بعضی روزها امروز حتی خبری از آن نگاههای معنادار هم نیست. شاید تقصیر خود ماست دو اجتماع با پیشینه فرهنگی متفاوت، که یکدیگر را به خوبی نمی شناسند و حاضر نیستند در این زمینه گامی بردارند، جامعه میزبان و میهمان، هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری خاصی می کند. حتما این وظیفه ماست که خود را به هم معرفی کنیم. بارها و شاید هر روز شاهد تصویر غلطی هستم که دیگر ملیتها نسبت به ایران دارند با شناختی اندک از ایران حرف می زنند. دولتمردان جنگ طلب ایران به عنوان نماینده ای از کل مردم ایران به دنیا معرفی شده اند. عده ای دیوانه، در این میان گروهی از جامعه عرب به دشمنی ایران با اسرائیل و غرب افتخار می کنند و گروهی دیگر حتی آسیائیهای چشم بادامی از ایران یک تصویر عجیب و غریب با زنان برقع پوش ارائه می کنند.
گاهی درمانده می شوم از این همه توضیح و شرح مفصلات تکراری سرزمینی که مردمش با حکامش تفاوت دارند.
این هم قصه ما مردمان دنیاست که یکدیگر را از روی اطلاع کم و مخدوش رسانه ها قضاوت می کنیم.
خاک خسته
جامعه گرسنه ای که مناره های مساجدش سقف آسمان را سوراخ می کنند، و فقر مثل خوره مغز مردمانش دریده. راستی چه انتظاریست از مردمانی که خرج سور و مهمانیشان محله ای را سیر می کند و اما چه بسیارند آنهائی که شکم گرسنه سر بر بالین می گذارند. راسنی کجای کار ما ایراد داشت که این چنین دچار اضمحلال شده ایم و در زیر خروارها شعار خفقان گرفتیم
از دیدن نظم و انسانیتی در میان کفار تنها حسرتش به دل ماند و از لذت هرگز خبری نشد. نمی دانم از منابع انسانی و طبیعی چه چیزی کم داشتیم جز انسانیت و فرهنگ درست زندگی کردن، که در هیچ دین آئینی پیدا نخواهید کرد.
کنج دنج
زمان جاودانگی
دالان زندگی
بی عاری
همذات پنداری کثیف
مخزن الاوهام
مبارزه خاموش
رابطه ای بین انسانها و شیوه ای از رفتار آدمی است; با ایجاد روابطی جدید و با رفتاری دیگر می توان آن را از میان برد.
مبارزه پشت این صفحات مانیتور به خودارضائی شباهت دارد، هر کس اینجا می آید تا وجودش را تخلیه کند، وجدانش را هر شب از پشت کیبورد آسوده به تختخواب ببرد و بعد با خودش فکر کند چه مسئولیت خطیری را هر روز در برابر انسانهای دیگر، در مقابل دیکتاور به سرانجام می رساند. چه موفقیتی بالاتر از این برای دیکتاتوری اسلامی کمونیستی کاپیتالیستی.
سئوال بزرگ همین جا با یک علامت بزرگ مقابل چشمانت رژه می رود، آیا باید به خیابانها ریخت، دست به اعتصاب زد و یا اینکه دست به اسلحه برد؟ تنها می دانم که از خشونت فقط حکومت خشمگینها شکل می گیرد همان چیزی که از سال 57 همه روز تجربه می کنیم. مسئله همه حتما همین است برای چه چیزی و چه آرمانی باید هزینه بدهم، سالهای جوانی ام را در زندان سر کنم، از ادامه تحصیل باز بمانم، شغلم را از دست بدهم در حالی که برای کسی اهمیتی ندارد که در اطرافش چه می گذرد، آزادی برایش معنای دیگری گرفته و چپاول سهم دیگران از سرمایه های این سرزمین برایش فرصتی ارزشمند است. به جای رفتن به زندان و جنگیدن برای احقاق حقوق مردم سرزمینش می تواند آرمانهایش، رنگ آرزوهایش را عوض کند و برای ارضاء روح آزادیخواهی پایش را جائی بگذارد که عبور از خطوط قرمز دیکتاتوری نیست. حالا در ناخودآگاه همه این خطوط قرمز در وجودمان حک شده اند خودسانسوری حالا بخشی از زندگی ما شده است.
این همه تعبیر منفی سکوت جامعه در طی این سالها بود، اما در لایه های زیرین جامعه ایرانی پتانسیلی از مبارزه رشد می کند که در هیچ زمانی قابل پیش بینی نیست، جامعه ای که آماده برای فرصتی در کمین نشسته،مانند آنچه که در انتخابات سال 88 رخ داد، و یا بعد از مرگ خواننده جوان پاشائی، هیچ کس تصویری از چنین روزی نداشت. ناگهان همه چیز فوران می کند نه به خواست گروه و شخصیتی بلکه خودجوش به خیابانها می آیند و لحظه ای ببرای همه طرفها قدرت نمائی می کنند.
حال باید نشست و منتظر ماند تا در حرکت بعدی قرار است چه رخداد پیش بینی ناشدنی از دل جامعه به کف خیابانها فوران کند. هر چه زمان می گذرد سطح آگاهی جامعه افزایش پیدا می کند، قدرت اقتصادی مردم بالا می رود و این نشان بسیار خوبی ست "
برای آینده یک دموکراسی خاورمیانه ای از نوع ایرانی." این موضوع را باید با خواص ژئوپولتیک منطقه مرتبط دانست
