دوست تنهائی

0 comments
هر وقت که دلم می گیرد و به زمین و زمان فحش و ناسزا می دهم به سراغش می روم، آرام و بی صدا حتی ساکت تر از خودم کنارم می ماند و بی آنکه گلایه ای کند می سازد و می سوزد تمام دود آبی اش که مانند مار در هوا پیچ و تاب می خورد و بالا می رود حرفهای نا گفته ایست که سالهاست درون خود ریخته ام و همه اینها مرا فریاد می کند. دردهای درون سینه را التیام بده رفیق، اسیر دروغهای انسان شدن دردناک تر از سرفه های مرگ آور توست. باورت کردم، می دانم که برای همیشه اینجا کنارم می مانی و ترکم نخواهی کرد.

آهی می کشم ناله سرد درون سینه ام در هوا موج می خورد. دستانم را بگیر و از این گذشته تلخ نجاتم بده..........

آسمان گنگ است، فقط برای کرها پژواک دارد. کافکا
» ادامه مطلب

بی هویت

0 comments
روزهای سختی را از پیش روی می گذرانم، از چگونگی اش چیزی نمی دانم فقط می دانم که می گذرند و مهم همین است، تمام خنده هایمان زهر خندی بیش نیست، اصلا به خنده نمی ماند تنها تلخیست که در چشمانم موج می زند. تا به این اندازه خودم را ضعیف و ملول احساس نکرده بودم دلم می خواهد بنویسم اما قلم هم قادر به شرح دردهای درون سینه ام نیست.
مانند این است که اینجا درون قلبم درست سمت چپ چیزی گیر کرده است و به سینه ام فشار می آورد طوریکه نفس کشیدن هم برایم زجرآور شده و همه دم و باز دمم صدای ناله خفه شده ایست درون سینه، با هیچ گریه ای نمی توان این بغض را ترکاند و این عقده درون سینه را باز کرد، فقط می توان بودنش را تحمل کرد و زجر همزیستی اش را به دوش کشید.
این روزها به انسان بی هویتی می مانم که در میان این همه انسان باز هم تنهایم، دلم می خواهد بلند بلند حرف بزنم و دراین بیابان گمراهی دردهایم را فریاد بکشم، به دنبال یک گوش شنوا می گردم تا آنچه درونم مانده و پوسیده بیرون ریخته و بر سرش فرو بریزم. وقتی زخمهای درونت سر باز می کنند دیگر هیچ مرهم و زمادی قادر به درمانش نیست حتی بازگو کردنشان تنها برای مدتی کوتاه آرامت می کنند اما دوباره این بغض درون سینه ات حبس می شود و مانند تیغ از درون تمام وجودت را می خراشد و آنقدر بیرحمانه این کار را تکرار می کند تا هنگامیکه خودت تصمیم به مرگ و نیستی بگیری، اما مرگ هم تو را آرام نمی کند هیچ چیزی نمی تواند تو را آرام کند حتی او که این خراشهای خونین را بر روی قلبت به جای گذاشت. این نهایت پوچیست و زمانیست که تو رو به اضمحلال می روی تا آنجا که نیست و نابود شوی. این سرشت آدمیست که هیچ چیز آرامش بخش وجود خراشیده اش نمی تواند باشد.
و این من هستم در هیاهوی مردمان شهر احساس می کنم در بیابانی تاریک تنها مانده ام و تنها صدائی که می شنوم صدای کوبیدن ضربان قلبم به روی سینه است و نفسی که به سختی بالا می آید و همه اش آه و دردیست که فریاد می کند،................
» ادامه مطلب

Piaf

0 comments

خواندن برایم راهیست برای گریز به دنیائی متفاوت، و جائی که من دیگر بر روی زمین نیستم.
ایدت پیاف تولد 19 دسامبر 1915، درگذشت دهم اکتبر1963، در نظر بسیاری بعنوان یکی از پر طرفدارترین خوانندگان فرانسوی شناخته می شود. او با صدای پر از احساس و سوزناکش اشعار رومانتیکی را می خواند که در ارتباط با بسیاری از اندوهها و مصیبتهای خودش و خاطرات تلخ بیاد مانده از دوران کودکی اش بود.
معروفترین آهنگهائی که او اجرا کرده است عبارتند از:
La Vie en Rose (1946), Milord (1959), Non, Je Ne Regrette Rien (1960)
بیماری آرترید روماتوئید ایدت پیاف در اوایل سن سی سالگی شدیدتر شد. مشکل جسمانی او هنگامیکه لنگ لنگان بر روی صحنه می رفت و یا وقتی که دستانش را در زمان خواندن حرکت می داد اغلب اوقات قابل تشخیص بود.
زندگی پیاف در کشمکش با بیماری اش به گونه ای کامل در فیلم زندگی زیباست (زندگی یک گل سرخ) La Vie en Rose به نمایش گذاشته شده است. این فیلم شرحی است بر زندگینامه این خواننده معروف از دوران کودکی تا زمان مرگش. ( مارین کوتیارد شخصی که در دوران بزرگسالی پیاف ایفای نقش می کند موفق به دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر زن برای این فیلم می شود)
یکی از بهترین اجراهای پیاف که برای اولین بار چند سال پیش از مرگش خواند ترانه " نه، من از هیچ چیزی پشیمان نیستم"
Non, Je Ne Regrette Rien است. که متن این آهنگ را به انگلیسی بهمراه ویدئو آن می توانید در زیر مشاهده کنید.



No, nothing at all,
No, I don’t regret anything!
Neither the good that’s been done to me,
Nor the bad;
It’s all the same to me!

No, nothing at all,
No, I don’t regret anything!
It’s been payed for,
swept (away),
Forgotten.
I don’t care about the past!

With my memories
I have lit the fire!
My disappointments, my pleasures,
I no longer need them.
Swept away are the loves
with their trembling,
swept away forever!
I start again at zero.

No, nothing at all,
No, I don’t regret anything!
Neither the good that’s been done to me,
Nor the bad;
It’s all the same to me!

No, nothing at all,
No, I don’t regret anything!
Because my life,
because my joy,
today
begins with you!

منبع




» ادامه مطلب

نامه یک زندانبان

1 comments
نامه یک زندانبان سابق به اولیای دم لاله سحرخیزان در سحرگاه اعدام
پارسا فرین*
می دانم دلهایتان برای عزیز سفر کرده ای که به مظلومیت رفت ملتهب است، می دانم قرار است در یکی از همین روزهای پائیز همان گونه که به غیر منتظره ترین شکل ممکن پائیز عمر لاله را شاهد بودید، زمینه پائیز عمر شهلا را نیز رقم بزنید و این حق شماست، حقی که قرآن به شما داد، کلام وحی الهی، حقی که قانون برایتان قائل شد، حق قصاص، حقی که افکار عمومی جامعه از اجرای آن هرگز شما را سرزنش نخواهد کرد، حق خونخواهی، ولی قبل از اجرای این حکم از سر تجربه با شما سخن ها دارم.
همین روزها از اجرای احکام دادسرا با شما تماس می گیرند و برای اجرای حکم دعوتتان می کنند، صبح یکی از همین روزها به زندان می روید، در این محوطه سرد و بی روح لبخند صادقانه ترین دروغی است که می خواهید روی لبان تان نقش ببندد، یکی از نزدیکان تان قاب عکسی از جاودانه ترین عزیزتان به دست دارد تا در دم آخر خود او که نه، اما حداقل عکسش شاهد رقص مرگ قاتلش بر سر دار باشد؛ رقص مرگ زنی که هشت سال پیش زمانی که خواست دشنه بر دل تحکیم یک خانواده فرو ببرد و به قول خودتان پدر و مادری را از فرزندانی جدا سازد، خود را هلاک کرد، زنی که هشت سال خوابش را با مرگ زمزمه کردو در بیداری اش کابوس قصاص دید. مددکار، مسئولان زندان و شاید چندین خیّر و حتی شاید قاضی ناظر زندان هم برای رضایت سراغ تان بیایند، حتی درخواست شان لحظه های آخر به التماس هم تبدیل می شود و تا شاید بتوانند جانی را نجات دهند، اما نمی دانند مسافر مرکب مرگی که به سوی ایستگاه متروک اعدام گام بر می دارد خیلی وقت پیش جان باخته است. هر چند شما اولیای دم هستید و جانی در دستان شما، ولی خودتان نیز در این لحظات کم اضطراب ندارید، صدای هیاهوی قلب تان را می شنوید، حتی در لحظاتی نیز از اجرای حکم صرف نظر می کنید، ولی ندایی، شما را فرا می خواند. این ندا واژه انتقام را زمزمه می کند و جنگ با اراده در این زمان از سخت ترین کارهائی است که باید انجام دهید، بجنگید برای کاری بزرگ و ماندگار در دل تاریخ یا کاری آسان و گذرا.در انبوهی از خوف و رجا به سر می برید که از دور یک سیاهی می بینید، سیاهی متحرک به سمت تان می آید و کمی که نزدیک تر شد تشخیص اش برایتان راحت می شود، چند زن و چند مرد مامور با لباس خاکستری فرم زندان به سمت تان می آیند، اما آهسته آهسته، دیگر زنان زندانبان با چادرهای مشکی از مرکب نشین سفر مرگ نمی خواهند به پایش سرعت بدهد، آنها سرعت شان را با وی هماهنگ می کنند، چون می دانند اگر بخواهد هم نمی تواند سریع گام بردار. در میان سیاهی اگر تاکنون شهلا را ندیده باشید، به راحتی می توانید او را بشناسید، همان که از همه لرزان تر است، همان که رنگش بیش از همه پریده و همان که نای راه رفتن و سخن گفتن ندارد، همان که شب قبل را در انفرادی گذرانده و تا صبح خواب مرگ دیده است، همان که روی نگریستن به فرزندان لاله را ندارد، همان که مرگ یکی از آرزوهایش است، اما امید به ماندن نیز در دلش جا دارد، در این لحظه غوغائی به پا می شود، فرزندان لاله به سمتش می دوند، دیگر اولیای دم نیز همین طور، ماموران دورش حلقه می زنند تا آسیبی به وی نرسد، می خواهند مسافرشان را به سلامت راهی کنند، روحانی زندان وصیتش را گرفته و آخرین کلام شهلا را شنیده است، او نیز به سراغ تان می آید و شما از حق قصاصی که قرآن داده سخن می گوئید، او نیز می گوید قران ناطق، علی (ع) هم گفت: در عفو لذتی نهفته است که در انتقام نیست، شما بر قصاص پافشاری می کنید و او نیز همراه با انبوهی از کارکنان زندان و قوه قضائیه برای تبلور روح انسانیت با گذشت از حق مسلم یک خانواده داغدار از کسی که این داغ را بر دل شان گذاشت تلاش می کند، ناگهان نگاه تان به یک آمبولانس سفید رنگ می افتد، آمبولانس پزشکی قانونی که برای انتقال جسد شهلا آمده است، خود شهلا هم این مرکب اهنین مرگ را می بیند، بند دلش پاره می شود، اما راهی جز سر تسلیم بر استان اراده الهی سائیدن ندارد، همه با هم رهسپار محوطه اعدام می شوید، شهلا هنوز امیدوار است، نیم نگاهی به شما دارد، اگر برای خواهش تمنا و التماس جلو نیامد دلخور نشوید، هم می ترسد هم شرمگین است، شهلا پله های فلزی ایستگاه مرگ را یکی یکی طی می کند، شاید هم یکی دو بار پاهایش یاری نکند و روی زمین بیفتد، ولی نگران نباشید، ماموران زیر دست و پایش را می گیرند و به سلامت به زیر طناب رهسپارش می کنند، نگاهی به طناب می اندازد، دیگر تامل لازم نیست، هر چه بیشتر در خوف و رجا باشد بیشتر عذاب می کشد، طناب را دور گردنش می اندازند، شاید در دم اول سکته کند، اما اگر سکته نکرد همه در انتظار اجرای حکم توسط یکی از اولیای دم می مانند، هنوز جای امیدواری هست، اگر حکم را اجرا کنید که لحظاتی کوتاه شهلا بر دار تکان می خورد و بعد ارام و بی صدا در میان زمین و هوا تن به وزش باد می سپارد تا رقص مرگش بر دار خنکای واژه انتقام را بر وجود داغدارتان بنشاند و در دقایق اول هر چندی پایش تکانی خفیف می خورد، در این حین شما همچنان به دنبال ارامش هستید اما آرامش را نمی یابید، نمی دانید با اینکه حکم را هم اجرا کرده اید چرا هنوز ارام نگرفته اید، بدن تان می لرزد، اشک همچنان امان تان را بریده و دروغ لبخند دیگر به حقیقت گریه مبدل شده است. قاب عکس لاله به کناری افتاده و ماموران آرام و بی صدا از کنارتان می گذرند و به نشان تاسف سری تکان می دهند، آنها دوست داشتند بزرگی گذشت را همان که بزرگی صبر هشت ساله تان را دیدند، ببینند.
به خودتان می گوئید: «همین؟ قصاص شد؟ اینکه دردی نکشید. اینکه عذابی را تحمل نکرد.» و اما اگر در آن لحظه بر ندای دل خود پیروز شوید و اسب دل را مهار عقل سازید و از حق قانونی، دینی و مسلم خود بگذرید ناگهان هلهله، صلوات و الله اکبر در فضا طنین می اندازد که قطعا هر کدامش باغی از نیکوکاری جاوید را برای لاله، پدرتان و عزیزان تان رقم خواهد زد، ناگهان در دل همه عزیز می شوید، شیرینی و نقل و شکلات در محوطه بی روح زندان پخش می کنند تا با روح بزرگ و علوی تان به فضا بدمید. شهلا هنوز هم باورش نمی شود، تمام قد روی صفحه فلزی محوطه اعدام می افتد، سجده شکر می رود و گریه می کند، برخورد ماموران زندان در دو حالت قصاص یا گذشت بازتابی از برخورد جامعه با شماست. شما در این روزها در برابر ازمایشی سخت و شکننده قرار گرفته اید. انتقام خون عزیزترین عزیزتان یا گذشت؟ اما این را هم مد نظر قرار دهید که دنیا آنقدر کوچک است که خدای ناکرده روزی شما هم مجبور شوید برای رضایت گرفتن، هر چند کوچک و جزئی مانند رضایت گرفتن برای یک تصادف ساده در خوف و رجا قرار گیرید.
*مردی که زمانی زندانبان بود
منبع: روزنامه شرق - چهارشنبه 10 آذر هشتاد و نه

پ. ن
شرم بر آن هوسباز و هرزه ای که حتی درس گذشت و ایثار را به فرزندانش نیاموخت.

» ادامه مطلب

پیرمرد

0 comments
جمعه سختی نبود و نه روزی بود که به خوشی گذشته باشد، یک روز آفتابی پائیز، هوای ملایم و تابش آفتابی که به نرمی صورت را نوازش می داد، و نسیم خنک پائیزی که در بلندای ساختمانهای چند طبقه حس زندگی به انسان می بخشید. و این من بودم که غرق رویاءهای همیشگی ام سرمست و شاداب مغرور از بالا کارم را انجام می دادم.
به تازه گی قلب و رگهایش از زیر تیغ جراحی گذرانده بودند، ضعف و رنج بیماری را از چهره اش می توانستم لمس کنم. می گفت بعد از خونریزی حال و روزش بدتر شده، از دکترش شاکی بود، دمی که آرام می شد این جمله را تکرار می کرد پول چه ارزشی دارد.
مدتی می گذشت که پیرمرد انتظارم را می کشید، شاید به ماه نمی رسید اما درد تلخ انتظار برای پیرمرد دیگر قابل تحمل نبود و من این موضوع را به خوبی درک می کردم پس صبح با خیال حضور پیرمد در منزل راهی شده بودم، بیرون از منزل بود، قدری دنبالش گشتم پیدایش نکردم، از دور شناختمش از موهای همچون برف سفید و اندام لاغر و نحیفش یقین دانستم خودش است به سمت خانه می رود، گامهایم را سریعتر از پیش بر می داشتم تا اینکه مبدل شد به دویدن، نفس زنان داخل خانه شدم از دیدنم خوشحال شده بود در آغوشم گرفت و چندین بار رویم رو بوسه داد، گویا او نیز پی برده بود که به عشق او آمده ام و باقی همه بهانه است.
کارم که تمام شد هر چه اصرار کرد تا ناهار در کنارش باشم بهانه آوردم، خواستم بروم دنبالم می آمد، هر چه کردم و آنچه گفتم که قلبت ناراحت است نباید زیاد از پله ها بالا و پائین بروی گوشش بدهکار نبود. حق داشت نمی دانست نیامدنم بخاطر همین روزمرگیهاست و آمدن فقط به عشق خود او، طاقت نمی اورد و پافشاری می کرد که لااقل باید این پول ناچیز را بگیری.
بلند گفتم مال دنیا چه ارزشی دارد و سرم را از خجالت پیرمرد پائین گرفتم تا بروم اما این صدای بغض پیرمرد بود که من را متوجه خودش کرد، برگشتم با دیدن چشمهای پر از اشکش بدجوری فرو ریختم بغلم کرد دوباره رویم را بوسید، تا اخر سرم را بالا نیاوردم و تا انتهای خیابان همانطور می رفتم و هرگز دیگر به چهره لاغر و نحیفش نگاه نکردم. مثل اینکه داشت با کسی وداع می کرد، انگار که ملاقات دیگری در کار نبود.
پیرمرد امروز همه فکرم مشغول تو بود و دلم تنگ است که چه سخت است دل کندن پیرمرد امروز به عشق تو آمدم و اینجا را هم به عشق تو پر کردم.
» ادامه مطلب

زندگی سگی

0 comments
امشب قصد دارم اینجا بخشی کوتاه از زندگی سگی خودم رو شرح بدم، حداقل برای دل خودم، تا شاید هر شب این موج غم و اندوه روی سرم خراب نشه.! خوب! امشب هم مثل بقیه شبها حس و حال خوبی ندارم و در کل فاز منفی عجیبی تمام وجودم رو گرفته، اما تمام هدفم رو روی این نقطه معطوف کردم تا علت این همه احساس ناراحتی رو پیدا کنم.
همه چیز شاید ازاونجائی شروع شد که تقریبا 15 سال پیش از یک شهر و استان دیگه اومدیم اینجا، از جائی که تمام خاطرات زندگیم اونجاست و هنوز بعد از این سالها وقتی یک شب تنها پا به اون محل گذاشته بودم آنچنان حس غربتی من رو گرفته بود که حتی حاظر به ترک اون محله نبودم محله ای که تا 16 سالگی اونجا بزرگ شدم کلی دوستان صمیمی داشتم، هر چند که گاهی جرّ و بحث و دعوا هم می کردیم اما واقعا صمیمیت این جمع بی نظیر بود این سالهای آخری در واقع روزی نبود که بچه های محل دور هم جمع نشن و یک فوتبال گل کوچیک از سر ظهر تا وقت شام بازی نکنند، یادش بخیر توپ پلاستیکی دو لایه و دروازه هائی که درست کرده بودیم، هر روز چند نفری با هم به مدرسه می رفتیم و بر می گشتیم تعداد بچه های هم سن و سال توی این محل کم نبود هر جا هر مشکلی که می شد پشت هم مثل کوه ایستاده بودیم، مثل دوران کودکی و نوجوانی همه آدمها این جمع همیشه این قدرها صمیمی هم نبود گاهی دعوا و بحث و مشاجره و حتی قهر و آشتی هم خیلی فراوون داشتیم یک روز دو نفر قهر می کرد و چند وقت بعد بقیه سعی می کردند تا آشتیشون بدند و این جمع صمیمی و دوستانه رو حفظ کنند.
اما از وقتی به اینجا پا گذاشتم هرگز نتونستم یک دوست خوب و رفیق شفیق پیدا کنم تا بقولی ایام شباب رو به خوشی بگذرانم و اینطور تباهش نکنم که حال اینگونه از دست روزگار مثل ضعیفه ای مویه و لابه کنم.
پا دردهایم از همان زمان شروع شد، کمک کم بیماری دیگه ای هم اضافه شد نمی دانم این دیگر کجا بود مانند بلای آسمانی بود چیزی تا نابود شدنم باقی نمانده بود می خواست دودمان را به باد دهد که با ورزش و مدیتیشن در مقابلش ایستادگی کردم تا حداقل بتوانم به درسهایم برسم و آینده بهتری را برای خودم و خانواده تنگدستم رقم بزنم.
شب و روز کارم شده بود درس خواندن و جنگ و ستیز با بیماری که تنها حاصل تفکراتم بود آن هم به خاطر غم غربتی که خودم از آن خبر نداشتم و ناخودآگاه تمامی جسم و روانم را گرفته بود و نتیجه اش شده بود این بیماری، گاهی از شدت افسردگی و تصور منفی سر به دیوار می زدم و مثل ابر بهاری اشک می ریختم حتی یاد آوریش هم دردناک است و روح آدم را بقول صادق خراش می دهد.
هیچ وقت چنین روزهائی را تصور نمی کردم، اما هرچه بود گذشت و تاثیر منفی خودش را گذاشت، آنچنان که هنوز اثراتش رهایم نمی کند،بدتر از آن این بود که بعد از اینکه آنوطر کمر همت به درس خواندن بسته بود تنها در دوران مدرسه موفق بودم و آزمون ورودی دانشگاه با آنکه موفق شده بودم که سدش را بشکنم اما از نتیجه اش راضی نبود و از فرط ناراحتی آنچنان گندی زدم که خودم هم از چنین غلط کردنی پشیمان شدم اما پشیمانی دیگر سودی نداشت، آن زمان بود که که پی بردم واقعا غم حماقت خود شخص و نداشتن یک راهنما و پشتیبان مناسب واقعا چیست و چه دردناک انسان خودش را به قعر چاه می اندازد و دوازده سال عمر تحصیلی اش را تباه می کند.
اما بدتر از همه رفتن به خدمت سربازی و دوران مبارک آشخوری بود، از روزی که قدم به پادگان گذاشتم دردسرهایم شروع شد، تصورش سخت نیست اینکه یک بیمار روانی و افسرده چون من در میان این جماعت خشن چکمه پوش چه عذابی می کشد، هر روز برایم جهنمی شده بود با این حال حتی حاضر به گرفتن یک مرخصی ساده هم نبودم، آنقدر از خانه و خانواده بیزار شده بودم که بی هیچ خبری و بدون یک ریال پول به این عرصه زبر و بی احساس قدم گذارده بودم، در مدت کوتاهی چندین مورد جرّ و دعوا داشتم با هیچ کس سر سازگاری نداشتم، انگار خودم نبودم،سرتان را به درد نیاورم مدتی نگذشت از بهترین سازمانها بعد از دوران آموزش بیرون آمدم و پس از مدتی بستری شدن در بیمارستان روانی مشهد و یک فقره خودکشی با قرص از خدمت مقدس سربازی اخراج و با مهر معافیت از خدمت سربازی به دلیل بیماری روانی راهی خانه شدم، از اینجا به بعد دیگر دنیا روی سرم خراب شد در چاه تاز های که برای خودم کنده بودم غرق شدم، با این کارت معافیتاحساس می کردم دیگر هیچ جایگاهی در این جامعه ندارم و از اینکه چنین بلائی بر سرم اورده بودند شدیدا ناراحت بودم هر چند تا اندازه بسیار زیادی خودم هم مقصر بودم و اغفال شدم.
اما در واقع همینطور بود من که خودم را تا دیروز در بهترین سازمانها تصور می کردم دیگر هیچ امیدی به کوچکترین کار سازمانی نداشتم و تنها کورسوهای امیدم را دیگر با این کار سوزانده بودم.
بعد از یک هفته پا در عرصه شغل سخت و طاقت فرسای مکانیکی ماشین آلات راهسازی گذاشتم، علاقه شدیدی به این کار در وجودم احساس می کردم هر چه من با میل و رغبت بیشتری کار می کردم از سوئی دیگر حضرات سوء استفاده گر اوستا کار بیشتر پا بر روی این احساس می گذاشتند و مایه دلسردی بودند تا جائی که بعد از هفت سال تازه به این نتیجه رسیدم که تمام این سالها استثمار شده ام و در این سن هنوز هیچ ندارم و اگر در جا می زدم بیشتر سود برده بودم، خلاصه از اواسط بیست و هفت سالگی تازه از از نو شروع کردم به کسب پول و پس انداز و تا پا به عرصه واقعی خلاف نگذاشتم نتوانستم پس اندازی کنار بگذارم، علاوه بر همه اینها در طی این سالها مخارج خانه و بیماری پدر را یک به یک، برادر به برادر به دوش کشیدیم و بسی رنج بردیم، و این شاید تنها دستآویز من برای کار و کوشش بیشتر بود.
و اما امروز بعد از این همه سال و بعد از مرگ پدر احساس دلتنگی و غربت همه روانم را تسخیر کرده و توان فکر کردن را از من گرفته است. احساس می کنم از زندگی خودم راضی نیستم از زنده بودنم از آنچه که دارم و ندارم از همه انسانهای اطرافم از هیچ چیز و هیچ کس احساس رضایت و خشنودی ندارم، و بزرگترین درم این است که که نمی دانم مشکل از کجاست ایا این درد همه است!؟
نمی دانم چرا باید اینطور باشد. شاید همه اش بخاطر این است که دوستانی ندارم تا اوقات فراغتم را با ایشان بگذرانم و اینکه اسیر زندگی صنعتی و ماشینی شده ام و در این شهر بی کس مانده ام، هر چه است مثل خوره تمام روانم را آزار می دهد.
» ادامه مطلب

فسرده ام

0 comments
یک شب آخر هفته دیگه هم گذشت و اما باز تکرار مکررّات،دوست داشتم یکی هم مثل خودم شنونده حرفهای درونم بود همونطور که من برای تو، نمی دانم چه کرده ام که همه حرفهایم به هیچ انگاشته می شود، اگر با سنگ خارا سخن می گفتم تا حال صدائی از خودش در آورده و حرکتهای تکراری نشانم نمی داد، غیر از اینجا مکان امن دیگری آیا سراغ دارم که درد دلهایم را برایش بگویم، هرگز!!
همه دغدغه هایمان همین است، و من آن کورسوی دردهای تو هستم که هر زمان از دنیای اطرافت گریزان شده ای و به تنگ می آئی نا خواسته به اینجا پناه می آوری، ای کاش دل کوچک من هم چنین پناهگاهی داشت.
شبی دیگر گذشت و من از عمر هیچ نفهمیدم جز تمامی این امواج منفی که همه فضای تاریک اتاق را در خودش گرفته تا به من احساس خفگی دست دهد، امیدوارم هیچ وقت هیچ کس به اینجا نیاید تا بداند و بفهمد که تا به این مقدار ضعیف و ناتوان شده ام و دردهایم را در سینه نگه داشته و بارش را به دوش کلمات در این فضای مجازی گذاشته ام، نه من دیوانه نیستم، نه عاشقم و نه دیوانه، تنها موجودی هستم از این جماعت دو پا، دارای احساس که حتی مستی شراب تلخ هم دیگر دردی از من دوا نمی کند، نمی دانم اسباب این همه رذالت و سنگدلی بشر چیست که هر چه بیشتر به جلو می رود بر بی رحمیش افزوده می شود.
امشب همه زمزمه لبهایم شده است این شعر زیبای رودکی

بوی جوی مولیان آید همی--- یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او--- زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست ---خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی--- میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان--- ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان--- سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی--- گر به گنج اندر زیان آید همی

» ادامه مطلب