ابزار

0 comments
رفتم که بیام مثلا از حسن کلید و رائی که دادم دفاع کنم اما همیشه شاید صورت مسئله برام تغئیر نکنه اما به جوابهای مختلفی می رسم، با این موضوع درگیرم که همه ما وسیله ایم، یک وسیله برای پرتاب بالائی به نقطه بالاتر شاید از اوج خبری نباشه به خاطر اینکه انتها نداریم اما پائین دست یعنی پله برای فرادست، یعنی یک نگاه ابزاری از بالا به پائین 
اما این قضیه عکس هم داره یعنی از پائین به بالا، درست که بالائی همیشه از زاویه ابزار به اشخاص پائین نگاه می کنه اما وقتی پائینی هم نگاه ابزاری داشته باشه حالا بالائی میشه عامل صعود و حرکت فرودست به سمت آرمانهای خودش
اگر این رابطه به این شکل نباشه زندگی اجتماعی معنا پیدا نمی کنه و دیر یا زود این زنجیره روابط از هم جدا میشه و این که کدوم یکی نابود میشه مسلما جبهه ای که پایگاه اجتماعی کوچکتری داره، در دوران همه حکومتها سرمایه ای مهمتر از مردم وجود 
ندارد، و قدرتی که خودش رو مقابل مردمش قرار بده عاقبت سقوط می کنه
حالا ما اهداف خودمون رو در محدوده بالادستیها دنبال کردیم، هم دهن کجی بود به دیکتاتور و قومش هم بیان حداقلهای خودمان
این یعنی یک مردم فرصت طلب که تاریخ به اونها درسهای گرانبهائی داده، حماقت اعتراض احمقانه سکوت بعد از سی و چند سال نشون داد که دیکتاتور هر کار دلش بخواد می کنه برای اینکه صدای اعتراضی نیست و اگر هم هست محکم نیست

حالا اگر قرار باشه بعد از این هم سکوت باشه و خواسته هائی که خود حسن کلیدساز مطرح کرده رو مطالبه نکنیم بیشتر شبیهیم به یک موجود منفعل و بی خاصیت 

چند وقته که یک عده خودشون رو کشتن برای حمله آمریکا به سوریه اما این حسین اوباما از اول تا به آخر فقط یاد گرفته بگه گزینه نظامی هنوز روی میزه!!؟ احتمالا این باید تکیه کلامش باشه. خوب همون بهتر که حمله نکنه چون آخرش تبدیل میشه به نبرد زمینی شیعه و سنی و کشتار مردم فلک زده سوریه، اگر چه غیر از این هم نیست



» ادامه مطلب

روزنه

0 comments
این مدت مثل این بود همه حرفهام تموم شده بود، یک دوره ای اومدم هر چی تونستم گفتم  تا دلم خالی بشه اما نه هیچ چیز انتهائی نداره، بعبارتی اصلا حرف زدن از پایان بیشتر از یک مفهوم انتزاعی نیست، فقط در سطح هر چیزی تموم میشه. 
یک وقتائی حرفای آدم انگار تموم میشه، درست مثل زمانی که علی آقا می گفت انگار تف توی دهن طرف خشک شده، انگار دو سر علف رفتی دهنت خشک شده و گیجی، هر کی هر چی بگه تو فقط نیشت تا بناگوش باز میشه. توهمی که با محرک میاد و میره. حالا این مدت کدوم محرک عصبی زده بود تو توهم من یکی معلوم نیست، یک جورائی محرک اصلا معلوم نیست. یعنی یک پارانوئیدی چه محرکی لازم داره تا این همه زمان رو اصلا فراموش کنه حرف بزنه و فقط یک لبخند ملیح به همه چی نشون بده، باورم نمیشه چطور اون همه خبر رو برگردوندم برای یک عده که کمکشون کنم تا راجع به یک مسئله ای که روی آبهای اقیانوس هند با زندگی خودشون بازی می کنند بیشتر بفهمند، البته آدمی که بخواد کاری رو بکنه گوشش به این حرفها نیست، اونقدر عرصه رو توی سرزمین مادری آدمها بهشون تنگ می کنند که بیچاره انسان مثل یک برده از یک ارباب به ارباب دیگه پناه می بره.

با خودم صد بار قرار گذاشتم اینجا که اومدم راجع به حسن کلیدساز خودمون بنویسم اما انگار امشب وقتش نیست، اما دیگه با اومدنش فکر می کنم باید نوشت و از رأئی که دادم حداقل دفاع کنم، هر چند آینده نا معلوم باقی می مونه اما ما همه باید حرف بزنیم حرف
گفتن و نوشتن اینجا رو بعنوان بک متوهم و فقط یک بیمار پارانوئید می پسندم چون دیوانگی شاخ و دم نداره به این نتیجه رسیدم همه انسانها گونه ای از دیوانه اند.
» ادامه مطلب

بنفش انتخابات

0 comments
چیزی نزدیک به بیست دقیقه بیشتر به آغاز رأی گیری انتخابات داخل کشور باقی نمونده‏، من تصمیم خودم رو گرفتم این بار حتما میرم و رأی میدم‏، این چند روز خیلیها رو متقاعد کردم تا رأیشون رو به نفع آقای روحانی توی صندوق بندازند‏، اگر واقعا تحریم جواب می داد تمام این سالها نتیجه می گرفتیم این اپوزیسیون متوهم خارج نشین رنج این چند سال رو اگر سر سوزنی درک می کردند دست از این یاوه گوئی تحریم بر می داشتند‏، متاسفانه این بیچاره ها هیچ گزینه بهتری هم به عنوان جایگزین در این شرایط سراغ ندارند‏ 
 تقریبا این موضوع خیلی روشن که جمهوری اسلامی اگر به خواست ‏ٌخودش بود هرگز انتخاباتی برگزار نمی کرد‏. اگر به اختلافات درون قدرت باور داشته باشیم و بپذیریم ما یک دوگانه اعتدال گرائی و افراط گرائی در سطوح بالای حاکمیت داریم حتما برای انتخابات تصمیم بهتری می گرفتیم نه اینکه با تحریم فضا رو برای افراطیون باز بگذاریم و فردا بشینیم از وضعیت غرولند کنیم، همه ما حداقل نسبت به وضعیت مناسبات بین المللی کشور در زمان خاتمی و هاشمی آگاهیم
فقط این رو می دونم با پیروزی دکتر روحانی طی این چند روز آینده موجی از شادی و نشاط حتی برای مدتی کوتاه به جامعه باز خواهد گشت، همینطور که این روزهای آخر تبلیغات با اعلام حمایت هاشمی و خاتمی همه امیدوار شده بودند
  تنها یک چیز رو باید گفت ما گزینه ای بهتر از این سراغ نداریم و این رو بعد از این همه سال به خوبی میشه فهمید‏، انتخابات
دور قبل نشون داد که چه پتانسیلی با خودش برای مبارزه و مخالفت با حکومت داره
در هر حال چه ما بخواهیم و چه نخواهیم سابقه جمهوری اسلامی نشون داده که در مصادره به مطلوب و صحنه آرائی مصنوعی بسیار توانمنده

به امید روزهای خوب
» ادامه مطلب

گردهمائي بنفش

0 comments
امروز دكتر حسن روحاني كانديداي بنفش اصلاح طلبان به گرگان اومده بود و زمان سخنراني جمعيت با شعار موسوي و كروبي  آزاد بايد گردد، دانشجو مي ميرد ذلت نمي پذيرد از ايشون و همراهانش استقبال كرد

فيلم بخشي از سخنراني آقاي دكتر روحاني و شعارهاي جوانان گرگاني 


» ادامه مطلب

علف استبداد

0 comments
مدتی هست که نیومدم، آخرین نفسهام بود از اون روزها به بعد یک مرده متحرک بیشتر نیستم وقتی هدفت رو گم کنی مردی، بقیه عمر بی جهت سرگردانی، 
شرایط هر روز سختتر میشه، با اومدن هاشمی و به امید باز شدن گره بازار و اقتصاد همه خوشحال شده بودیم البته یکبار دیگه هم از رد شدن هاشمی در انتخابات مجلس شادی و خوشحالی کرده بودیم، در واقع این مرد پتانسیل زیادی برای خوشحال کردن مردم داره اما این بار فرق می کرد واقعا همه به تنگ اومدن و با امید ورود اکبر شاه ایران به میدان انتخابات همگی دوباره امیدوار شده بودند
سابقه و حرفهای منتصب به کوسه رو فراموش کردیم و اصلاح طلبها هم آس خودشون رو گذاشتن وسط بازی به امید اینکه دیگه برای این یکی هیچ بهانه ای پیدا نمی کنند، اما وقتی درست دو روز قبل از اعلام اسامی پارازیت ماهواره ای شروع شد و بعد حامیان محمود بازداشت و دفتر جوانان طرفدار اکبر بسته شد کم کم به این نتیجه رسیدیم که رد صلاحیت بر مهندسی انتخابات ارجحیت داره و بر هر مسلمان ایرانی واجبه که خواست رهبر خودش رو زودتر بپذیره
حالا هم نشستیم به حرفهای یکی مجنون تر از احمدی نژاد گوش می کنیم که قرار مسلم سکان سرنوشت هفتاد میلیون به دست دیوانه بعدی خواهد افتاد، و واقعا ما مردم ایران چقدر بدبختیم 
باید بازی روزگار رو می فهمیدیم هاشمی و دوستان که زمانی ید بقیه رو از قدرت کوتاه کرده بودند حالا بواسطه همین سیستم خود از گردونه قدرت حذف شدند و از اول تا به آخر دعوا سر لحاف ملا بود نه صلاح ما مردم فلک زده
یکبار در عمرم اون هم سال 76 رفتم و به خاتمی رای دادم و امسال هم وقتی از خبرها شنیدم اکبر اومد باز هم قصد داشتم تا تو انتخابات شرکت کنم اما با این شرایط  منصرف شدم چون باقی کاندیداها حرفی برای گفتن ندارند و کلا قراره تا کشتی ملت و نظام همه رو یک جا بکوبند به صخره
دیگه نباید از انتخابات هم توقع معجزه داشت چون این امامزاده خودش دخیل یکی دیگه ست
شورش سوریه هم سیگنالی برای مردم ایران که بفهمند شورش و اقدامات مسلحانه هزینه های جبران ناپذیری داره پس مثل بچه آدم این فکرا رو از سر بیرون کنید
خب فکر می کنم ایران در آینده چیزی شبیه به دوران پایانی حکومت صدام حسین بشه نه کره شمالی، باید منتظر برنامه نفت و غذای سازمان ملل باشیم

» ادامه مطلب

روانی

0 comments
جاي بخیه روی دستش دروغ نیست واقعا این کار رو انجام داده، دوست داره از صبح تا شب حواسش به من باشه، وقتی بیرون میرم مثل دیوونه ها میشه یک شخصیت جدی و افسرده، جنگیدن، گریه و ضجه زدن هر شب اون من رو به هم میریزه، هر شب باید یک بهانه پیدا کنه تا وقتی کنارش هستم اونقدر می خنده که صورتش گل میندازه، اما نمی دونم چه کارش کنم هر شب میره روی اعصابم و خطوط مغزیم رو به هم می پیچه
تووی این هفت سال سه بار خودکشی کرده، اصلا باورم نمیشه چطور تا به حال حرفی نزده و تووی خودش نگه داشته یک روحیه خجالتی شاید هم از طرف من که همه چیز روی قورت میدم و اصلا بمیرم صدام در نمیاد، اون بدبخت که دست و پا زد
اما این حرفها قانع ام نمی کنه، پای موندن ندارم، ولی پای رفتنم هم نیست. واقعا برای من شبیه به یک بازی که اون سرش بازنده فقط یک نفربیشتر نیست، اگر از بازی خارج بشم حتما باید منتظر یک فاجعه باشم، مطمئنم با یک دیوانه شبیه خودم طرفم و حتما خودش رو از بین می بره
ادامه این بازی هم هیچ خوشایند نیست، یک طرف که نسبت خواستنش نصف یک طرف دیگه هم نیست،  اینکه تو دیوانه باید به تعهدات نسبت به یکی دیگه هم عمل کنی، 
این هم از سال جدید پای کسی رو انداخت وسط که نه راه پس دارم نه پیش. گاهی حس می کنم این حرارت یک طرفه نیست اما تصور اینکه حالا وارد مرحله خطرناکی شدم که هم قوانین جامعه ما رو تهدید می کنه و هم اینکه مختصات زندگیم به هم خورده واقعا دیگه توان ادامه این بازی رو ندارم.
 عين خر لنگ شدم
» ادامه مطلب

قربانی

1 comments
نم بارون روی شیشه ماشین سُر می خورد پائین و بیرون تاریک بود، گرم صحبت شده بود از روزهای اوّل انقلاب می گفت، از دهه شصت، از روزی که توی جنگل متوجّه دستی شد که حیوونا از زیر خاک بیرون آورده بودند، چاله ای که با عجله و هراس کنده شده بود، پنج جوان دختر و پسر توی یک ردیف خوابیده و شغال صورت یکی رو خورده بود، از روزی گفت که کمیته توی راه جنگل وقتی یک تن فروش رو همراهشون دید روی ماشین رگبار بست، گفت و گفت تا اینکه رشته کلام رسید به سیّدی که روی گردنش  یک زخم کهنه داشت
آقای حسینی از نیروهای سپاهی بود که در طرح جنگل تنها قاتل درختها خدمت می کرد، تعریف کرد: خلاصه از کنار این سیّد سپاهی درآمد خوبی داشتم، زخم روی گردنش هميشه برام جای سئوال بود، جای انگشتهای روی زخم خیلی واضح بود اما هر بار که در موردش سئوال می کردم از جواب دادن طفره می رفت و می گفت: ولش کن بیخیال، چیز خاصّی نیست
در مدت زمانی که با آقای حسینی کار می کرد همیشه روزهای تعطیل برنامه داشتند، سیّذ زنگ می زد که فلانی گوشت بگیر دور  هم بنشینیم کباب بخوریم البته قبلش اهل و عیالش رو روانه روستا می کرد
او هم بساط عرقش رو بر می داشت و می رفت، سیّد همیشه تذکر می داد که فلانی لیوان عرق خوری خودت رو بیار، می گفت اینجا خانمم نماز می خونه و درست نیست، اما خودش ناراحت نمی شد کنار محفل بنشینه و فقط کباب به دندان بکشه
این روزها گذشت تا اینکه سیّد به اصرار و پس از تماس با یک روحانی که راه شرعی عرق خوردن یعنی همان آب کشیدن دهان  رو یادش داد قبول کرد لبی تر کنه و طعم مستی رو بچشه
وقتی تعریف می کرد محو صحبتش شده بودم و همه چیز مثل تصویر از ذهنم رد می شد، تعریف می کرد که عرق خوردن این سیّد سپاهی فرصت خوبی شد تا دوباره سئوال قدیمی رو مطرح کنم
گفتم: آقای حسینی آخرش نگفتی قضیه این ....زخم روی گردنت چیه
سیّد کام محکمی از سیگارش گرفت و گفت: قصه اش قدیمیِ....مال وقتی که زندانیهای سیاسی روی اعدام می کردند، اون وقتها دخترا رو شب اعدام به صیغه بچه ها در می آوردند تا بکارتشون رو بگیریم، خلاصه یک شب یکی بود که خیلی مقاومت کرد خوارکسده زورش زیاد بود توی سلّول با هم گلاویز شده بودیم.....نیشخدی زد: امّا بالآخره خواهرش رو گائیدم
کمی مکث کرد و دوباره کام محکمی گرفت و دود سیگارش رو بالائی بیرون داد بعد با یک لحنی گفت: حالا این یادگاری اثر انگشتهای همون خوارکسده
سکوت لحظه ای در فضای ماشین حکمفرما شد، بارون بند اومده و بیرون سرده، احساس خشم درونم فوران می کنه، فکر می کنم باید انتقام گرفت اما از چه کسی؟ یاد حرفهای برخی مردم می افتم از تصویری که در زمان سقوط این حکومت تووی ذهن خودشون ساختند، تصویری که از هر درخت و تیر برق یک آخوند آویزون شده، ذهنیتی که هر روز آلتش رو حواله خواهر و مادر غاصبین حکومت می کنه 
فکر می کنم آیا باید جنایت رو دوباره تکرار کرد؟ آیا باید به خانواده این جانی ها تجاوز کرد؟! با چنین تفکری مشکل دارم
به سابقه و گذشته تجاوزکاران جنسی نگاه می کنم "بسیاری از آنها خود روزی قربانی تجاوز و خشونت بوده اند و هرگز خاطره خوشی از کودکی اشان ندارند
حکومت اسلامی آخوندی در این مدت تنها توانست از ایران یک تیمارستان بزرگ از بیماران خشن وتجاوزکاران جنسی بسازد یک جامعه بیمار و معتاد 


» ادامه مطلب