هیچ

0 comments
وقتی زندگی بوی تهوع به خودش می گیرد هر روز صبح که از خواب بیدار شدی دنبال بهانه ای می گردی تا خودت را از دست افکار پوچ نجات بدهی، باور نمی کنم گاهی تا این حد درمانده می شوم که فاصله مرگ تا زندگی تفاوتی به حالم نمی کند، یک سری عادات ناخواسته از تو سر می زند، عادتها را باید به همان حافظه ناخودآگاه چسباند بعضی هم که از حافظه ناخودآگاه فراتر می روند خاصیت موروثی به خود گرفته اند. زندگی طعم مرگ می گیرد وقتی درون سکانسهای تکراری گیر می کنی همه چیز یک مسیر روزانه را تکرار می کند همه برای بقا می جنگند بقائی که منتهی به فناست. احمقها اهداف موقتی را آفریده و دنبال می کنند بعد برای نیل به اهدافشان یکدیگر را زیر پا له می کنند اما هر کسی به منزله سکوئی ست برای پرتاب نفر بالائی به سوی جهنمی 
که خودش به آن رهسپار شده.
فکر نمی کردم حتی کسی به اینجا به این نوشته های توهم زا سری بزند، وقتی جائی کپی از ارجیف خودم رو خوندم تعجب کردم که چقدر این تجربیات آشناست. البته اون بیچاره هم برای نشان دادن افکار پارانویائی به این جماعت استریل شده از اینجا وام گرفته بود. با این حال برای همه اون چه که اینجا سر هم می کنم دنبال مخاطب نبودم و هر وقت موضوع به جمع ربط داشت به جائی مرتبط شده که باید.


» ادامه مطلب

زندانی

0 comments
تمام شب فقط غلطیدم خواب و بیداریم معلوم نبود، تنها از پهلوئی به پهلوی دیگر می چرخیدم، تصاویر افکار گوناگون در حالت خواب و رویا مقابل چشمانم رژه می رفتند، به این فکر می کردم که بعد از ضرب و شتم آتنا فرقدانی در برابر پدر و مادرش شب اول و دوم زندان را چطور سر کرد، چقدر تحقیر شد. آیا واقعا به بند منتقل شد یا اینکه در شرایط سرد یک سلول انفرادی مورد اذیت و آزار قرار گرفت، اینها دستشان باز است بار اول زیاد سر به سرش نگذاشتند اما این بار که با این شدت برخورد کردند حتما تا به حال سعی داشته اند تا او را در هم بشکنند، خردش کنند و غرور جوانی اش را زیر پا بگذارند. اصلا یکی از اهداف انسانهای حقیر زیر دست دیکتاتور همین است که تو را در همان بازجوئیها خرد کنند، حالا هم در زندان به خاطر حاضر جوابی و افشاگری رهایش نخواهند کرد. شهامت داشت با اینکه از عاقبت کاری که انجام می دهد مطلع بود باز هم سکوت اختیار نکرد، بدجوری بازجو و تیم اطلاعاتی مربوط به خودش را به تکاپو انداخت، وقتی احضارها بیشتر می شود، برخورد فیزیکی رخ می دهد همه نشانه مثبتی ست از تاثیر عمل شما بر روی تیم بازجوئی، آنها در تنگنا قرار می گیرند قبل از اینکه تو را خرد کنند خودشان خرد شده اند. 
صبر کن ببینیم واقعا چند نفر از آنهائی که امروز پشت میله ها قرار گرفته اند توان پرداخت چنین وثیقه سنگینی را دارند، چند نفر خانواده و اطرافیان آنها فرصت پیگیری وضعیت عزیزانشان را پیدا می کنند، راستی از دوستان آتنا فرقدانی چه خبر؟! چه فعالینی  که امروز از زمان بازداشت هنوز در زندان به سر می برند، از سعید شیرزادها چه خبر......وای به حال کسی که شهرستانی ، باشد همچون محمدرضا باقری دانشجوی حقوق، صابر شیخ عبدالله.....و بیچاره کسی که از اقلیتهای مذهبی باشد، سنی و بهائی که کمتر کسی شهامت نام بردن از آنها را دارد، اگر بلوچ، کرد و عرب هم باشی شانست از باقی زندانیان سیاسی کمتر خواهد بود شکنجه ها و برخوردهای سلیقه ای افزایش می یابد اگر تو را تاب نیاورند به پای چوبه دار هم تو را خواهند کشاند، دیگر آن هنگام از نوری زاد ها در شهرستان خبری نیست دیگر کسی غیر از یک خانواده مرعوب توان پیگیری وضعیتت را ندارد.....چه کسانی که بیگناه برای پایان دادن به یک پرونده باز و یا ایجاد رعب و وحشت در دل یک قوم، قربانی سیاستهای کثیف بازجو و بیدادگاههای اسلامی شدند.


» ادامه مطلب

ناب محمدی

0 comments
چاره ای نداریم که مثل یک سوسیال دموکرات مسلمان حاج دکتر علی شریعتی سر در گریبان ببریم و ندای اسلام ناب محمدی سر بدهیم، هرزگاهی هم یک کتاب بنویسیم که چگونه فاطمه فاطمه است و اباذر چه پدیده ای بود. احمقاته است که بخواهیم از این همه نفرت تمنای مهر و عطوفت به مخالف را داشته باشیم. کافیست تاریخ را باز کنیم کتاب اعتقادی مسلمین را کنارش بگذاریم و بعد بنشینیم با یک تلویزیون بزرگ جنایتهای داعش را تماشا کنیم آن وقت به خوبی و با تمام سلولهای وجود احساسی را که ایرانیان در زمان حمله اعراب داشتند حس خواهیم کردپ
هر جا که می رویم بوی تریاک و نفت به مشام می رسد، مردم ایران سهمیه نفتشان را پای چراغ می سوزانند تا روی عقده هایشان سرپوشی باشد و جامعه سرخورده منفعل را التیام بخشد، این حکایت جامعه روشعنفکر مبارزمان است که مبارزاتشان را یا پای منقل دنبال می کنند یا با عقده گشائی پشت مانیتور برای یکدیگر، حالا دیگر برای مردم یا حسین گو هم باد به غبغب می اندازند
» ادامه مطلب

بند

0 comments
حالاما اینجا گیر افتاده ایم، نسلی که خودش را روشنفکر می داند در بند مفاهیم و در لابلای کلمات پر طمطراق گرفتار شده است، آن قدر حروف را در هم پیچیده اند و از زبانها سامی و فرنگی وام گرفتند تا میان سرها سری نشان دهند، معلوم نیست نثر مسجع خواجه عبدلله می نویسند یا نمایشنامه رومئو را بازنویسی می کنند. به گونه ای همه چیز را کلاف کرده اند که خودشان هم نمی توانند سر کلاف را پیدا کنند و دچار سردرگمی ابدی اند.اینها همان باقیمانده نسل کوته فکر ژستهای ته کافه های لاله زار اند. 
همه تلاششان را می کنند تا مثل شترمرغ خودشان را یک سر و گردن بالاتر از باقی مردم نمایش دهند نه اینکه چند کتاب از فلان نویسنده روانپریش اروپائی خوانده اند ایجاب می کند تا هر طور شده این فضل دوچندان را به رخ مردم بیچاره سنتی بکشند.
عقده خودبزرگ بینی عجب سبب شده تا از نوک بینی شان جلوتر را نبینند و با حقد و حسد به دیگر طبقات اجتماعی بتازند و فخرفروشی کنند حال آنکه در عرصه عمل چیزی برای عرضه ندارند و مدام روی کاغذ با کلمات نافهم پیچیده خودشان را گمراه می کنند.
اینها همانهائی بودند که کمونیست را در مکتب امام حسین پیدا کردند وسلاح به دست افتادند به دنبال ملاهای حوزه و بر روی پشت بام علوی برای پایان دادن به سلطنت طاغوت و بورژوآ به سوی امرای دولت پهلوی شلیک کردند
  
» ادامه مطلب

جلاد اسلام

0 comments
مدتهاست که نکته ای در میان تبهکاران داعشی تمام فکرم را به خودش مشغول کرده، موضوع مشترکی است که آن را در میان داعشیان کشورمان هم می توان دید. برای بسیاری از ما جنایات داعش چیز تازه ای نیست در طول تاریخ و طی سالهای اخیر نمونه های زیادی از این شکل فجایع ضد انسانی را می توان سراغ گرفت. از قتل عام ارامنه، جنایات نازیها در فاجعه هولوکاست، قتلهای مبارزان شیلیائی و آدم ربائیهای دیکتاتوران نظامی آرژانتین، جنایات بی حد و حساب خمرهای سرخ و یا قتل عام مردم تبت و اصلا چرا راه دور برویم قتل عام و کشتار مردم ایران از آغاز حکومت اسلامی شیعی و چه بسیاری دیگر که از حوصله این نوشتار خارج است.
اما آنچه که جنایتکاران داعشی را با جنایتکاران حکومت اسلامی خودمان پیوند می زند وحشتی ست که در دل همه آنها در زمان ارتکاب جنایتشان در مقابل چشمان عموم به نمایش می گذارند، گویا همه آنها از زشتی اعمالشان آگاهند. سحرگاه یکی از میدانهای محله ای در گوشه ای از تهران را تصور کنید، کمی پیش از طلوع خورشید در گرگ و میش صبح جرثقیلی آماده بالا کشیدن جوانی ست که چندی پیش با تهدید و سلاح سرد قصد زورگیری داشته، مامورین و یا جلاد را در کنارش مشاهده می کنید در حالیکه نقاب به چهره دارند آماده اجرای حکم مرگ است.وجه اشتراک جلاد داعش و جلاد سحرگاه تهران تفکر پراگماتیک هر دوی آنهاست. هر دو برای حفظ آبرو و جانشان نقاب به چهره می زنند و به یک نیروی زمینی برتر پیش از همه حامیان آسمانی شان ایمان دارند. وجه اشتراک جلاد داعش و جلاد قوه قضائیه حکومت اسلامی ایران در همین است، هر دوی آنها برای ناشناس ماندن نقاب به چهره می زنند داعشی که بالای سر قربانی خود ایستاده هرگز حاضر نیست تا بدون نقاب دست به چنین حماقتی بزند. گویا همه آنها به انچه که آنجام می دهند باور ندارند و بیشتر به زشتی عمل خود پی برده اند. هر دوبا ترسی که از شناخته شدنشان دارند بی اختیار نشان می دهند که چطور به نیروی برتری که باورهایشان را قرار است از آنجا بگیرند و مجری این حکم الهی باشند ایمان ندارند و خودشان باورهای دینی و اسلامیشان را قبول دارند. هر دو می دانند که با ارتکاب به چنین عمل وقیحی مطمئنا دشمنانی خواهند داشت که حتی نیروی الهی هم قادر به بازداشتن آنها از گرفتن انتقام و یا گرفتار شدنشان در چنگال عدالت نیست. نیروی داعشی از اینکه توسط سرویسهای اطلاعاتی کشورهای توسعه یافته شناسائی شود وحشت دارد. و جلاد تهران از اینکه مورد غضب خانواده قربانی قرار بگیرد زیر نقاب پنهان شده است. 
هر دو گروه مسلما خانواده و جایگاه اجتماعی دارندو در خانواده هر کدام نقشی مانند پدر یا فرزند و... را بازی می کند و به هیچ عنوان علاقه ای ندارند تا به عنوان یک قاتل و جلاد در جامعه و خانواده شناخته شوند به همان دلیلی که می دانند ارتکاب چنین اعمالی در اجتماع صورت خوشی ندارد و کمتر کسی حاضر به پذیرش آنهاست. 
همه این وجوه اشتراک نشان می هد که این افراد به اصطلاح مقید و با ایمان در حالی که به وظیفه دینیشان عمل می کنند به واقعیتها بیشتر از ایدئولوژیهای مذهبیشان باور دارند و آن ایمانی که از آن دفاع می کنند و در راهش مرتکب چنین جنایاتی می شوند در عمل قادر نیست تا از آنها در مقابل واقعیتهای زندگی دفاع کند و همه این عقاید دینی پوشالی ست.
باید به این موضوع ایمان آورد که خشونت ریشه در ترس دارد و قربانیان خشونت در آینده پتانسیل اعمال خشونت آمیز دارند همانطور که تقریبا این موضوع روشن شده است که بسیاری اط متجاوزین خود روزی قربانی بوده اند.

  
» ادامه مطلب

اسکیزو

0 comments
از درونم می گذرد مانند صدای زوزه باد که در دالان کوچه پس کوچه های قدیمی ده در تاریکی نیمه شبهای پائیزی می پیچد، خیالی که از سایه خودش هم می ترسد باز مرا به خود جذب می کند، مانند پروانه ای از میان شعاع نور بی جان آفتاب روز های سرد زمستان از قاب پنجره به درون اتاق بال می زند، و صدای بال زدنش فریادی می شود ناشنیدنی از گلوی خشکیده ام. جنون را در رگهای چشمانم درون آئینه می خوانم خون می پاشد به روی شیشه تار آئینه
از هیاهوی وحشی اتاق دیگر چیزی نمی شنوم غمی که آمده تا دیوانه ای را با خودش ببرد، اما من اینجا دیوانه شدم از هوای مسمومی که همه را درون خودش خفه می کند لحظه ای که مادری فرزندش را از گرسنگی می درد و دنیا برای همیشه در خون می غلطد. باور نمی کنم اما من باورم نمی کنم اینها را در کجای وجود آشفته ام نگه دارم .زندگی روی دوشم سنگینی می کند. اما ما آماده ایم تا همه چیز را محاسبه کنیم. لعنت به ریاضیات، به جبر
» ادامه مطلب

اوزگورلیک (آزادی)

0 comments
تقریبا یک هفته قبل این لحظه بر روی سنگفرشهای کوچه و خیابانهای استانبول در حال قدم زدن بودم، شهری توریستی و با بافتی در هم تنیده از سنت و مدرنیته مملو از جمعیت معتقد مسلمان و زنان سکسی که از صبح تا پاسی از نیمه شب در این شهر زیبا میان مساجد قدیمی و کافه بارهای مشروب لولیده اند، آنقدر همه چیز جذاب و خیره کننده است که ناخودآگاه محو این همه تناقض و همزیستی سالم دنیای مدرن و سنتگرایان اسلامی می شوی و در نگاه اول این شهر را باید مرکز دموکراسی همه جهان گرفت، نقطه ای که همه فرهنگهای نو و کهنه در آنجا با یکدیگر برخورد می کنند، بله درست است اینجا همان شهری ست که آسیا را به اروپا و شرق را به غرب متصل می کند، شهری که متشکل از دو بخش اروپائی و آسیائی ست با یک پل بر روی رودخانه ای برای آشتی دنیای مذهب و کافران بی دین از نگاه آنها که هر روز در تریبونهای مساجد این خاک آسیائی می دمند.
اما پشت همه اینها زندان بزرگی ست برای آنها که در مقابل قدرت قد علم کرده اند، قدرتی که اکنون در چنگال اسلامگرایان عدالت و توسعه است. روزنامه نگارانی که امروز در زندانهای ترکیه قلمشان را شکسته اند تا بر زبانشان مهر زده باشند
باید به میدان تقسیم می رفتم از برخی از دوستان خارجی خبر جنبشها و حرکتها دانشجویان و جوانان ترک را در روزهای قبل شنیده بودم، میدان در تصرف سربازان و ماشینهای ضد شورش بود، آنها یک سوی میدان را آشغال کرده اند و در کوچه پس کوچه های بازار بزرگ مشرف به بازار به کمین معترضان نشسته اند، آمده اند تا صدای آزادی را زیر چکمه هایشان خفه کنند، اما آن روز خبری از معترضان نبود تنها حضور پلیس در همه جا قابل لمس است. در راستای خیابان استقلال که پر شده بود از جمعیت توریست و مردم عادی در حالی که در هر گوشه خوانندگان و نوزاندگان خیابانی در حال هنرنمائی بودند تنها یک گروه بود که جمعیت زیاد اطرافش نظرم را جلب کرد، مردم کف می زدند و کیف روی زمین نشان از رونق بازارشان داشت. تازه رسیده بودم که یک ترانه را تمام کردند ترانه بعدی را سعی کردم با گوشی قدیمی ام ثبت کنم کمی از پایان ترانه نگذشته بود که عده ای دیگریورش آوردند و بساط این نوازندگان جوان را به هم زدند جمعیت دور آنها جمع شده بود، برخی اعتراض می کردند متاسفانه از آنجائی که ترکی نمی دانم برایم جای سئوال شده بود که اینها خواسته اشان چیست! شاید قلدر و باجگیر محل باشند، کنجکاو شدم دنبالشان راه افتادم چند کوچه آن سوتر به مشاجره و بحث  ایستادند، متوجه شدم اینها لباس شخصیهای پلیس اند و اینجا ایستگاه پلیس و همه بحث این است که این چند جوان ترانه های سیاسی اجرا کرده اند. هنوز نمی دانم آنها چه چیزی خوانده اند
 اما خوب ویدئوئی را که ضبط کرده ام اینجا می گذارم تا اگر کسی به زبان ترکی آشنا بود بنده را هم در جریان این ترانه قرار دهد.
اینجا محل نزاع قدرتهاست، شهری که در ظاهرمحملی ست برای همه تفکرات، بزنگاه آشتی شرق و غرب، دنیای سنتی و مدرن، اما همه اینها نقابی ست بر روی لایه های پر تلاطم نبرد تفکر حاکم تا دندان مسلح با مدافعین تفکر نو
زندگی در این شهر  تنها تداعی دیگری بود از دست خونین دیکتاتور حاکم بر زادگاهم ایران

» ادامه مطلب