دلهره

0 comments
یک نفر تماس می گیرد از آنسوی خط با هیجان می گوید درون کوچه پر از مامور است، دست و پایم شل می شود، می خواهم وانمود کنم که هیچ اتفاقی بدی در راه نیست، اما دستانم کمی می لرزد تصاویر زندان و بازجو و بازداشتگاه روی نوار مغزی ام رژه می روند، به خودم امید می دهم، گاهی احساس غرور می کنم ولی با فشار روانی که به خانواده وارد می شود چه کنم. مادرم می گفت وقتی بهروز را بردند آمدند دنبال پروین خواهرش، دائی ام متواری شد. آن روزها سختی و مشقت زیادی را خانواده بهروز تحمل کرند شاید برایشان قابل هضم نبود که خواهرشان مدتی تحت شکنجه و بازجوئی برادران سپاهی باشد 
با خودم زمزمه می کنم نه امشب قرار نیست کسی دنبالم بیاید، حتما فردا صبح می ریزند جلوی در خانه بعد من به تقلا می افتم با خودم کلنجار می روم از روی دیوار همسایه فرار کنم یا اینکه سینه ام را صاف کنم و بروم در را باز کنم، شاید مدرک زیادی ندارند همینطوری آمده اند، به بیرون نگاه می کنم خبری نیست آسمان سیاه و دلش پر است، نه فردا نمی آیند حتما فردا باران می بارد هیچ کس روز بارانی حوصله کار کردن ندارد، توی این سرما دیوانه نیستند دنبال من بیایند حتما برای روز دیگری برنامه ریزی می کنند تازه فردا جمعه است، راستی اگر سربازجو آب و هوا را از طریق همین سایت "اکیوودر" چک کرده باشد چی!؟ شاید فردا آفتابی باشد. چه فکر احمقانه ای اینها فرق سایت و وبلاگ را هنوز نمی دانند  
همه این افکار پوچ را می گذارم برای بعد گوشی موبایل را برای اطمینان خاموش می کنم باطری اش را در می آورم بعد به سمت خانه راهی می شوم، یک نفر می گوید امشب اینجا بمان اما در خانه ام آسوده می خوابم حتی اگر فردا آنها زنگ خانه را به صدا در آورند     
» ادامه مطلب

سحرگاه اعدام

0 comments
برای آنها فرقی نمی کند، اسمش سامان نسیم باشد یا حجت زمانی، یا ولی الله فیض مهدوی، همیشه ثابت کرده اند که این طومارها و امضاء ها بیشتر برشتاب ماشین اعدام می افزاید، یکبار که همه تلاشها امیدوار کننده بود و حکم لغو شده بود زندانی به طرز مشکوکی خودکشی کرد، داستان رنجی که بر غلامرضا خسروی و خانواده اش رفت را حتما همه به یاد دارند آخرش هم غلامرضا بر طناب دار بوسه زد، یا فرزاد کمانگر معلم کرد زندانی  که چه راحت به همراه یارانش در یک روز صبح بی نام و نشان در میان کوهها دفن شد.
هر بار که افکار عمومی بر روی اعدام یک زندانی حساس می شود برای دیکتاتوری مخوف اسلامی حکم یک گروگان را پیدا می کند، از آن برای امتیاز گرفتن در معاملاتش میان مخالفین و سازمانهای جهانی بهره می گیرد و بازی شل کن سفت کن راه می اندازد.بعد یک روز صبح خبر اعدامش را از خبرگزاریهای غیر رسمی می شنویم.
  فردا سحرگاه پنج شنبه و اکنون نیمه شبی که سامان نسیم بر روی تختش در انفرادی زندان ارومیه آرام و قرار ندارد چه ثانیه های طولانی بر او و خانواده اش می گذرد. امشب او تا صبح بیدار است و تو آرام سر بر بالش خود گذاشته و آرام خوابیده ای تا روز دیگری را که بی شباهت به روزهای قبل نیست شروع کنی. آیا در این ساعات و دقایق مامور اعدام هم به راحتی سر بر بالینش گذاشته و در کنار همسرش شب را به آرامی به صبح می رساند در حالی که پدر و مادر پیر سامان چشم روی هم نخواهند گذاشت تا صبح دست به دامان پروردگاری می شوند که حکم مرگ محارب در راهش را به دست نمایندگانش در زمین صادر می کند
یک دنیا حرف دارد امشب سامان نسیم همه زندگیش را، لحظه لحظه اش را در ثانیه های این شب سرد و طولانی زمستان 93 ، مرور می کند تا اینکه نگهبان بر در بکوبد و از او برای مرگ دعوت کند آن زمان که همه وجودت فرو می ریزد تو محکم باش و   به پیشواز مرگ برو، مگر می شود تو بدانی که فردائی نیست، خانواده ای نیست صد ای پرنده ای نیست .....سرت را بالا بگیر 
و من و تو همچنان زندگی می کنیم ضمن آنکه ماشین اعدام نیز رو به جلو در حرکت است
این همان واقعیتی ست که جیمز فولی عکاس و خبرنگار آمریکائی پیش از بریده شدن سرش تجربه کرد، بارها او را به مسلخ بردند تا اینکه همه چیز حکم بازی کودکانه ای پیدا کرد برای همین وقتی قرار بود سردی لبه تیز چاقو را زیر گلویش احساس کند آرام و مصمم بود
حالا این داستان طناب دار و مردم معترض ایران است 
» ادامه مطلب

هیچ

0 comments
وقتی زندگی بوی تهوع به خودش می گیرد هر روز صبح که از خواب بیدار شدی دنبال بهانه ای می گردی تا خودت را از دست افکار پوچ نجات بدهی، باور نمی کنم گاهی تا این حد درمانده می شوم که فاصله مرگ تا زندگی تفاوتی به حالم نمی کند، یک سری عادات ناخواسته از تو سر می زند، عادتها را باید به همان حافظه ناخودآگاه چسباند بعضی هم که از حافظه ناخودآگاه فراتر می روند خاصیت موروثی به خود گرفته اند. زندگی طعم مرگ می گیرد وقتی درون سکانسهای تکراری گیر می کنی همه چیز یک مسیر روزانه را تکرار می کند همه برای بقا می جنگند بقائی که منتهی به فناست. احمقها اهداف موقتی را آفریده و دنبال می کنند بعد برای نیل به اهدافشان یکدیگر را زیر پا له می کنند اما هر کسی به منزله سکوئی ست برای پرتاب نفر بالائی به سوی جهنمی 
که خودش به آن رهسپار شده.
فکر نمی کردم حتی کسی به اینجا به این نوشته های توهم زا سری بزند، وقتی جائی کپی از ارجیف خودم رو خوندم تعجب کردم که چقدر این تجربیات آشناست. البته اون بیچاره هم برای نشان دادن افکار پارانویائی به این جماعت استریل شده از اینجا وام گرفته بود. با این حال برای همه اون چه که اینجا سر هم می کنم دنبال مخاطب نبودم و هر وقت موضوع به جمع ربط داشت به جائی مرتبط شده که باید.


» ادامه مطلب

زندانی

0 comments
تمام شب فقط غلطیدم خواب و بیداریم معلوم نبود، تنها از پهلوئی به پهلوی دیگر می چرخیدم، تصاویر افکار گوناگون در حالت خواب و رویا مقابل چشمانم رژه می رفتند، به این فکر می کردم که بعد از ضرب و شتم آتنا فرقدانی در برابر پدر و مادرش شب اول و دوم زندان را چطور سر کرد، چقدر تحقیر شد. آیا واقعا به بند منتقل شد یا اینکه در شرایط سرد یک سلول انفرادی مورد اذیت و آزار قرار گرفت، اینها دستشان باز است بار اول زیاد سر به سرش نگذاشتند اما این بار که با این شدت برخورد کردند حتما تا به حال سعی داشته اند تا او را در هم بشکنند، خردش کنند و غرور جوانی اش را زیر پا بگذارند. اصلا یکی از اهداف انسانهای حقیر زیر دست دیکتاتور همین است که تو را در همان بازجوئیها خرد کنند، حالا هم در زندان به خاطر حاضر جوابی و افشاگری رهایش نخواهند کرد. شهامت داشت با اینکه از عاقبت کاری که انجام می دهد مطلع بود باز هم سکوت اختیار نکرد، بدجوری بازجو و تیم اطلاعاتی مربوط به خودش را به تکاپو انداخت، وقتی احضارها بیشتر می شود، برخورد فیزیکی رخ می دهد همه نشانه مثبتی ست از تاثیر عمل شما بر روی تیم بازجوئی، آنها در تنگنا قرار می گیرند قبل از اینکه تو را خرد کنند خودشان خرد شده اند. 
صبر کن ببینیم واقعا چند نفر از آنهائی که امروز پشت میله ها قرار گرفته اند توان پرداخت چنین وثیقه سنگینی را دارند، چند نفر خانواده و اطرافیان آنها فرصت پیگیری وضعیت عزیزانشان را پیدا می کنند، راستی از دوستان آتنا فرقدانی چه خبر؟! چه فعالینی  که امروز از زمان بازداشت هنوز در زندان به سر می برند، از سعید شیرزادها چه خبر......وای به حال کسی که شهرستانی ، باشد همچون محمدرضا باقری دانشجوی حقوق، صابر شیخ عبدالله.....و بیچاره کسی که از اقلیتهای مذهبی باشد، سنی و بهائی که کمتر کسی شهامت نام بردن از آنها را دارد، اگر بلوچ، کرد و عرب هم باشی شانست از باقی زندانیان سیاسی کمتر خواهد بود شکنجه ها و برخوردهای سلیقه ای افزایش می یابد اگر تو را تاب نیاورند به پای چوبه دار هم تو را خواهند کشاند، دیگر آن هنگام از نوری زاد ها در شهرستان خبری نیست دیگر کسی غیر از یک خانواده مرعوب توان پیگیری وضعیتت را ندارد.....چه کسانی که بیگناه برای پایان دادن به یک پرونده باز و یا ایجاد رعب و وحشت در دل یک قوم، قربانی سیاستهای کثیف بازجو و بیدادگاههای اسلامی شدند.


» ادامه مطلب

ناب محمدی

0 comments
چاره ای نداریم که مثل یک سوسیال دموکرات مسلمان حاج دکتر علی شریعتی سر در گریبان ببریم و ندای اسلام ناب محمدی سر بدهیم، هرزگاهی هم یک کتاب بنویسیم که چگونه فاطمه فاطمه است و اباذر چه پدیده ای بود. احمقاته است که بخواهیم از این همه نفرت تمنای مهر و عطوفت به مخالف را داشته باشیم. کافیست تاریخ را باز کنیم کتاب اعتقادی مسلمین را کنارش بگذاریم و بعد بنشینیم با یک تلویزیون بزرگ جنایتهای داعش را تماشا کنیم آن وقت به خوبی و با تمام سلولهای وجود احساسی را که ایرانیان در زمان حمله اعراب داشتند حس خواهیم کردپ
هر جا که می رویم بوی تریاک و نفت به مشام می رسد، مردم ایران سهمیه نفتشان را پای چراغ می سوزانند تا روی عقده هایشان سرپوشی باشد و جامعه سرخورده منفعل را التیام بخشد، این حکایت جامعه روشعنفکر مبارزمان است که مبارزاتشان را یا پای منقل دنبال می کنند یا با عقده گشائی پشت مانیتور برای یکدیگر، حالا دیگر برای مردم یا حسین گو هم باد به غبغب می اندازند
» ادامه مطلب

بند

0 comments
حالاما اینجا گیر افتاده ایم، نسلی که خودش را روشنفکر می داند در بند مفاهیم و در لابلای کلمات پر طمطراق گرفتار شده است، آن قدر حروف را در هم پیچیده اند و از زبانها سامی و فرنگی وام گرفتند تا میان سرها سری نشان دهند، معلوم نیست نثر مسجع خواجه عبدلله می نویسند یا نمایشنامه رومئو را بازنویسی می کنند. به گونه ای همه چیز را کلاف کرده اند که خودشان هم نمی توانند سر کلاف را پیدا کنند و دچار سردرگمی ابدی اند.اینها همان باقیمانده نسل کوته فکر ژستهای ته کافه های لاله زار اند. 
همه تلاششان را می کنند تا مثل شترمرغ خودشان را یک سر و گردن بالاتر از باقی مردم نمایش دهند نه اینکه چند کتاب از فلان نویسنده روانپریش اروپائی خوانده اند ایجاب می کند تا هر طور شده این فضل دوچندان را به رخ مردم بیچاره سنتی بکشند.
عقده خودبزرگ بینی عجب سبب شده تا از نوک بینی شان جلوتر را نبینند و با حقد و حسد به دیگر طبقات اجتماعی بتازند و فخرفروشی کنند حال آنکه در عرصه عمل چیزی برای عرضه ندارند و مدام روی کاغذ با کلمات نافهم پیچیده خودشان را گمراه می کنند.
اینها همانهائی بودند که کمونیست را در مکتب امام حسین پیدا کردند وسلاح به دست افتادند به دنبال ملاهای حوزه و بر روی پشت بام علوی برای پایان دادن به سلطنت طاغوت و بورژوآ به سوی امرای دولت پهلوی شلیک کردند
  
» ادامه مطلب

جلاد اسلام

0 comments
مدتهاست که نکته ای در میان تبهکاران داعشی تمام فکرم را به خودش مشغول کرده، موضوع مشترکی است که آن را در میان داعشیان کشورمان هم می توان دید. برای بسیاری از ما جنایات داعش چیز تازه ای نیست در طول تاریخ و طی سالهای اخیر نمونه های زیادی از این شکل فجایع ضد انسانی را می توان سراغ گرفت. از قتل عام ارامنه، جنایات نازیها در فاجعه هولوکاست، قتلهای مبارزان شیلیائی و آدم ربائیهای دیکتاتوران نظامی آرژانتین، جنایات بی حد و حساب خمرهای سرخ و یا قتل عام مردم تبت و اصلا چرا راه دور برویم قتل عام و کشتار مردم ایران از آغاز حکومت اسلامی شیعی و چه بسیاری دیگر که از حوصله این نوشتار خارج است.
اما آنچه که جنایتکاران داعشی را با جنایتکاران حکومت اسلامی خودمان پیوند می زند وحشتی ست که در دل همه آنها در زمان ارتکاب جنایتشان در مقابل چشمان عموم به نمایش می گذارند، گویا همه آنها از زشتی اعمالشان آگاهند. سحرگاه یکی از میدانهای محله ای در گوشه ای از تهران را تصور کنید، کمی پیش از طلوع خورشید در گرگ و میش صبح جرثقیلی آماده بالا کشیدن جوانی ست که چندی پیش با تهدید و سلاح سرد قصد زورگیری داشته، مامورین و یا جلاد را در کنارش مشاهده می کنید در حالیکه نقاب به چهره دارند آماده اجرای حکم مرگ است.وجه اشتراک جلاد داعش و جلاد سحرگاه تهران تفکر پراگماتیک هر دوی آنهاست. هر دو برای حفظ آبرو و جانشان نقاب به چهره می زنند و به یک نیروی زمینی برتر پیش از همه حامیان آسمانی شان ایمان دارند. وجه اشتراک جلاد داعش و جلاد قوه قضائیه حکومت اسلامی ایران در همین است، هر دوی آنها برای ناشناس ماندن نقاب به چهره می زنند داعشی که بالای سر قربانی خود ایستاده هرگز حاضر نیست تا بدون نقاب دست به چنین حماقتی بزند. گویا همه آنها به انچه که آنجام می دهند باور ندارند و بیشتر به زشتی عمل خود پی برده اند. هر دوبا ترسی که از شناخته شدنشان دارند بی اختیار نشان می دهند که چطور به نیروی برتری که باورهایشان را قرار است از آنجا بگیرند و مجری این حکم الهی باشند ایمان ندارند و خودشان باورهای دینی و اسلامیشان را قبول دارند. هر دو می دانند که با ارتکاب به چنین عمل وقیحی مطمئنا دشمنانی خواهند داشت که حتی نیروی الهی هم قادر به بازداشتن آنها از گرفتن انتقام و یا گرفتار شدنشان در چنگال عدالت نیست. نیروی داعشی از اینکه توسط سرویسهای اطلاعاتی کشورهای توسعه یافته شناسائی شود وحشت دارد. و جلاد تهران از اینکه مورد غضب خانواده قربانی قرار بگیرد زیر نقاب پنهان شده است. 
هر دو گروه مسلما خانواده و جایگاه اجتماعی دارندو در خانواده هر کدام نقشی مانند پدر یا فرزند و... را بازی می کند و به هیچ عنوان علاقه ای ندارند تا به عنوان یک قاتل و جلاد در جامعه و خانواده شناخته شوند به همان دلیلی که می دانند ارتکاب چنین اعمالی در اجتماع صورت خوشی ندارد و کمتر کسی حاضر به پذیرش آنهاست. 
همه این وجوه اشتراک نشان می هد که این افراد به اصطلاح مقید و با ایمان در حالی که به وظیفه دینیشان عمل می کنند به واقعیتها بیشتر از ایدئولوژیهای مذهبیشان باور دارند و آن ایمانی که از آن دفاع می کنند و در راهش مرتکب چنین جنایاتی می شوند در عمل قادر نیست تا از آنها در مقابل واقعیتهای زندگی دفاع کند و همه این عقاید دینی پوشالی ست.
باید به این موضوع ایمان آورد که خشونت ریشه در ترس دارد و قربانیان خشونت در آینده پتانسیل اعمال خشونت آمیز دارند همانطور که تقریبا این موضوع روشن شده است که بسیاری اط متجاوزین خود روزی قربانی بوده اند.

  
» ادامه مطلب