خاک خسته

0 comments
باورش سخت است اما هر چه بود تا امروز یک سال و چند ماه از روزهای رقّتبار زندگی به دور از آفتاب داغ زادگاه گذشت، همه تجربه گذشته را درکوله بار کوچکی گذاشتم  و بار دیگر خواسته و ناخواسته به جائی پرتاب شدم که غم غربت را با خود همیشه یدک خواهم کشید، این بار اما نه از شهری به شهر دیگر که در خاک قاره ای دیگر از غم دوری خواهم پژمرد
دنیا با ما سر بازی دارد، یک روز در راهروهای دادگاهها و زندان  سرگردان بودیم تا اثبات کنیم ما آنچه که شما ادعا می کنید نیستیم، حالا دور از وطن در پیچ و خمهای بروکراسی چشم آبیها باید ثابت کنیم، ما آنچه که ادعا می کنیم هستیم. حکایت ملانصرالدین است. آنجا به زندان افتادیم که خاک وطن بود اینجا هم کمتر از آن نبود. دنیای پارانوئیدهاست
اینجا ایستاده ایم خسته و درمانده از خاک مادری که دیگر امیدمان را به همه چیزش از دست داده ایم. نمی دانم چه شده قاضی القضاتش به هیچ کس جواب پس نمی دهد هر کاری دلش خواست می کند هر کس که اعتراض کرد با اتهامات آبکی و ساختگی تهدید به زندان می شود، از کسی صدائی در نمی آید همه سرشان را تووی لاک خودشان کرد ه اند و از این همزیستی دزد قاضی راضی اند. هر کس به طریقی از این بی قانونی سود می برد.  باید به حال چنین جامعه ای خون گریست. جامعه ای که در مقابل هر ظلمی منفعل است، چراغ سبزی برای جانیان حکومتی. تو گوئی همه دست در جیب یکدیگر دارند و جای آنکه سر در گریبان فرو برند همچون غاز به هم تهمت می زنند. کسی هم ابائی ندارد
جامعه گرسنه ای که مناره های مساجدش سقف آسمان را سوراخ می کنند، و فقر مثل خوره مغز مردمانش دریده. راستی چه انتظاریست از مردمانی که خرج سور و مهمانیشان محله ای را سیر می کند و اما چه بسیارند آنهائی که شکم گرسنه سر بر بالین می گذارند. راسنی کجای کار ما ایراد داشت که این چنین دچار اضمحلال شده ایم و در زیر خروارها شعار خفقان گرفتیم
از دیدن نظم و انسانیتی در میان کفار تنها حسرتش به دل ماند و از لذت هرگز خبری نشد. نمی دانم از منابع انسانی و طبیعی چه چیزی کم داشتیم جز انسانیت و فرهنگ درست زندگی کردن، که در هیچ دین آئینی پیدا نخواهید کرد.
    

» ادامه مطلب

کنج دنج

0 comments
برای من تعریف یک لحظه خوش و آرام او قدرها احساسی هست که هر منطقی رو درون خودش هضم می کنه، یک دم با موسیقی احساسی و پیک عرق کشمش، من رو تا ابرها، تا اوج قله های زندگی با خودش می بره، لحظه شادی که یک جای دنج باشم، کنج یک اتاق خالی و گرم، در سکوت صدای سازی که مو به تن آدم سیخ می کنه، وسط طبیعت بالای ابرها نشسته باشم و جز مستی پرنده ها صدائی نباشه، اینها تاریخ مصرف ندارند همیشه می طلبند تا سر به کوه و بیابان بزنی.
وقتی که یکبار با خودم مرور می کنم می فهمم که با واقعیت زندگی هیچ حس تناسخی ندارم، واقعیتها گاهی اون قدرها تلخ هست که باید به احساسات پناه برد. یک بازی که هنوز آغاز نشده باخت رو می پذیرم، سر تسلیم فرو میارم در مقابل رخدادهای سخت زندگی و نبرد نابرابر برای بقاء، من جا می زنم و به دنیای شیرین که ساختم کوچ می کنم، اینجا من ناتوانم حتما قدرت ایستادگی   ندارم، شاید شبیه معتادی شده ام که برای فرار و تسکین دردهای زندگی به مواد افیونی روی آورده است
اما خودم را در قالب رندی می بینم که زندگی را به سخره گرفته و در مقابل رنج و غمهایش راه خودش را در پیش گرفته و سر ناسازگاری دارد. باورش برای خودم هم سخت است که در این دنیای عادتها از قافله عقب ایستاده ام و به قولی سر خویش گرفته ام.
مگر می شود در این دنیا بود و از آنچه که در اطراف اتفاق می افتد تاثیر نپذیریم، دنیائی که همه از یک سلسله ایم، سلسله ای از اثرات یکدیگر، نمی شود که سرت را زیر برف کنی و تا ابد در مسیری باشی که انتهائی ندارد
ما مجموعه ای از لحظات را زندگی می کنیم، گاهی خنده، گاه گریه این همان قانون نسبیت زندگی ست، فلسفه ما احمقها، برای فرار از عادتها و دردهای زندگی، تا همان قمارباز مولانا باشیم
درد بزرگ انسان مدرن تنهائیست، او چه داد و چه به دست آورد، چه بده بستانی که ته آن افسردگی بود

» ادامه مطلب

زمان جاودانگی

0 comments
میل به ماندن، اندیشه زیستن تا ابد، کالبد انسان را به جنون می کشاند. وقتی پایان زندگی هر روز در یک قدمی ات رقم می خورد صدای حرکت عقربه های ساعت را تندتر از قبل حس می کنی، ضربان قلبت با هر صدا یکبار محکمتر به سینه ات می کوبد. میل جاودانگی را باید به امیال انسان اضافه کنند، از میل به لذت عشقبازی هم گاهی فراتر می ایستد، لحظه یادآوری نیستی، موعد حسرت و زمان از دست رفته است. 
انسان می آفریند تا اثری از خودش به جای بگذارد و جاودانه شود، از آن زمان عدم را راحتتر فرا می خواند یکی مرگ آنی می خواهد، تا ادامه دادن با اندیشه ای از کوه کاستیها که بر فراز قله اش نیستی پرچمش کوبیده از این بیشتر رنج نبرد . افسردگی دامان انسان را می گیرد و مرگ کم کم خِرخِره انسان را می جَوَد، اعتیاد درمان درد انسان است، افیون زندگی اعتیاد است، نوعش فرقی نمی کند حتما که نباید الکل و مواد مخدر باشد، کار و هزار مشغله ای که انسان برای خود فراهم می کند تنها فرار از نیستی به سوی تکرار لحظات تیک و تاک عقربه هاست، باید از این روزها و شبهای تکراری، از میان این خطوط موازی به جائی خارج از زمان و مکان پرید، به دنیای بی زمانی و لامکانی رفت، جائی که گذر عمر از واقعیتهای نو پر شود، جائی که انسان هر روز اثری از خود به جای می گذارد، دنیای بی قید و بند، جائی که باید آفرید
کوله بارت را بردار و به کوه و بیابان بزن تا دنیاهای تازه را کشف کنی و به زندگی همه جانداران این کره خاکی سرک بکشی
» ادامه مطلب

دالان زندگی

0 comments
از وقتی که کوچه باغهای کودکی را با همان شیطنتهای کودکانه ترک کردم خودم را گم کردم وسط هیاهوی این شهر غریب، با آدمهای اشتباهی، همه نم نم بارانش را دوست دارم، بوی چوب، عطر هیزم تر، این دنیای سبز وجودم را زندگی دوباره می دهند، اما باور کن هیچ چیز جای آن دیوارهای کاهگلی، کوچه باغها و درختان توت بلند را در تمام این سالهای غریب نتوانست بگیرد،
در درون من گمشده ای ست، پایم جائی آن سوی کوهها مانده، دلم یک دروازه می خواهد با یک توپ پلاستیکی دو لایه و یک جمع پر شور کودکانه و جِر زدنهای حق به جانب همان دوران، لقمه نان داغ سبد پر از نان لواش پسر همسایه وسط کشمکشی که تا همان لحظه بود و حالا همه با دهان پر و خنده لقمه نانی به پائین می لُمباندیم
اینجا شهر زامبیها نیست، دل من اشتباهی جای دیگر با خاطراتش مانده، وقتی که ماشین فروردین پیچ و خمهای گردنه کدوگ را طی می کرد دل من روی صندلی عقب با خودم نبودم، محو عظمت کوهها و جاده بودم
همه مسکرات عالم جمع شوند باز هم درمان این درد، این خلا، تنها بازگشت به کوچه های آجر سفالی و دیوارهای سفالی خانه های به جای مانده از دوران شاهنشاهی ست، گشتن وسط باغهای کاهگلی با درهای کوچک چوبی، رفتن از درون دالانهای خانه های قدیمی و داد زدن کنار ستونهای مسجد جامع، شاید هیچ لذتی بالاتر از این نباشد که ظهر یک روز تعطیل از میان بازار قدیمی و دالانهای دور و درازش بگذرم و بوی ادویه و کشک  دیوانه ام کند و من درهای چوبی حجره های عطاری را در میان طلافروشیها با کرکره برقی و دزدگیر به تماشا بنشینم. این پرتو خورشید آقتاب ظهر درون دالان همان نور حیات است 
که به کودکی ده ساله با موهای سیاه و رگه های سفید جو گندمی می تابد، دم مسیحائی که تمام غبار آئینه کدر عمر را پاک می کند
دلم یک جای دور می خواهد، جائی که من باشم و این کودک شیطان و جسور، بعد از آن حتما سرم را آرام روی همان سنگفرشهای بازار گذاشته و خواهم مُرد، شبهای کویر و چلچراغ ستارگانش از دُبّ اکبر و ستاره قطبی تا خوشه پروینی که هیچ وقت نفهمدم کدام است زندگی دوباره را در وجود این کودک سیبیلو زمزمه می کند، شبهای خنک تابستان زیر سقف آسمان، سکوت همراه با تکنوازی جیرجیرکی مست برای معشوقش، می گفت از غم دوری یار هر شب گوشه نشین بدون خستگی تا روشنائی شفق می نوازد و می خواند "من مرد تنهای شبم"، حتی وقتی شبها از ماه تی تی خبر دیدن فروردین را می گرفتیم
چه روزها و شبها که در کوچه پس کوچه های عمر دویدیم و فقط این حسرت بود که برای ما باقی ماند
چه لحظات زیبائی داشتیم که قدردان نبودیم

» ادامه مطلب

بی عاری

0 comments
یک جای کار می لنگد، از صبح تا شب تمام دنیا را هم که داشته باشم باز جای یک چیزی اینجا کم است، حلقه گمشده بازی پیدا نمی شود، گمشده، اصلا هیچ جا نیست، بازی و قاعده اش را از همان ابتدا باخته ایم. شاید جواب در خود مسئله نهفته است. 
شبیه یک بیمار روانپریش شده ام نه کاری از من ساخته است و نه چیزی از ابتدا تغئیر می کند همه عناصر روند زوال خود راپیدا طی می کنند.مثل یک بیمار درون گلهای قالی به دنبال در بهشت لای پرزها را چنگ می کشم. 
باید یک روز صبح زود وقتی همه خوابیده اند سر به بیابان بزنم و بروم جائی که هیچ دریافت کلامی برای فهم دنیای پیرامونم نداشته باشم. مثل بوته ای هرز درونم رشد می کن هر شاخه اش را که می زنم از جای دیگری رشد می کند. تا این حد زبونی و حالت استیصال قابل تصور نیست. 
یک نفر را شش سال بی هیچ بهانه ای بدون مرخصی در زندان نگه داشته اند، مهر مادری را از فرزندانش سلب می کنند، سالها پیش چهار برادر و خواهرش را بالای دار بردند، حالا دست ظلم کوتاه نمی شود عطش انتقام دارد خفه اش می کند، مریم منفرد گناهش چیست که داغ جوانمرگ شده خواهر و برادرانش را دید و هرگز به ساحل آرامش نرسید، مانند انسانهای فراموش شده اند. در خاموشی گریه کردند زجر کشیدند اما کسی صدایشان را نشنید. آری زندگی اینجا همچنان جریان دارد و کسی به تاریکی اعتراضی ندارد. 
نفس دیکتاتوری اسلامی را با خون و خفقان آمیخته اند، تمام هدفش را می گذارد تا دستاویزی برای خونریزی بیابد، هر زمان که خارج از این ملک قافیه تنگ افتد، لوله تفنگ را به سمت این مردم بیچاره می گیرد، زندگی را جهنم می کند. اما بمیرم برای این دوستان جهان وطنی که سنگ بزرگ بر می دارند چون شهامت اعتراض به جنایات و ظلم اطرافشان را ندارند.
از شنیدن نام این همه زندانی عقیدتی و معترض که بسیاری از آنها مظلوم و بیگناه گمنام مانده اند وجودم آتش می گیرد و از این حالت انفعال حالم به هم می خورد. مردمی که کباب و عرقشان به راه است. حقوق می گیرند و پل می شمارند اما برای شنیدن صدای این انسانهای آزاده گوشهاشان کر شده. 
توتفق هسته ای برای ما تنها گذار از بحران جنگ است و تنها امیدواریمان کمی ثبات در این اقتصاد فاسد و متزلزل، و برای دیکتاتور مصداق "که از گوه خوردنم گشتم پشیمان" است.
با جنگ و انقلاب چیزی برای مردمی که سرشان را زیر برف کرده اند عوض نمی شود جز ایجاد یک دیکتاتوری تازه و نوین.

» ادامه مطلب

همذات پنداری کثیف

0 comments
همزیستی عجیبی داریم، قلدران نشسته بر منبر ولایت هر کاری دلشان خواست انجام می دهند اما از کسی صدائی در نمی آید. بسیار هماهنگ عمل می کنند با تغئیراتی در ماده 48 قانون دادرسی حق وکیل را زندانی سیاسی سلب می کنند اما هیچکس اعتراضی نمی کند، شاید به خاطر اینکه تصور می کنیم وقتی چنین قانونی نبود باز هم وکیل نقشی در روند پرونده نداشت. 
معترضین به ضرب و شتم زندانیان بند 350 با احکام سنگین حبس روبرو می شوند، اما همه سکوت می کنند، بی قانونی می کنند زیر مشت و لگد له می شوید وقتی که اعتراض کنید شما را به زندانهای طولانی مدت محکوم می کنند. 
می بینید وقاحت را به کجا رسانده اند، در مقابل کسی که قانون را هر طور دلش می خواهد تعبیر می کند آیا به میان آوردن و بحث از قوانین مدنی قرن بیست یکم ساده لوحی ما نیست؟ واقعا چه عمل بهنجاری را در مقابل این همه فساد و جبر می توان توصیه کرد، آیا با حکومتهای بی قانون باید قانونی به میدان آمد؟ گیریم که نسرین ستوده بعد از ماهها اعتراض و تحصن اکنون نتیجه گرفت، با تصویب قانون جدید حقوق زندانی سیاسی و امنیتی، حضور وکیل چه تاثیری در روند دادرسی می تواند داشته باشد. 
خروار خروار از این سرزمین به یغما بردند، هر روز صبح که لابلای اخباری بچرخی با خبر تازه ای از فساد مالی و اختلاس دولتی مواجه خواهی شد، هر روز یک سازمان و اداره دولتی، حالا نوبت رسیده به یک دکل نفتی گمشده و اختلاس میلیاردی دانشگاه  آزاد، همه اینها را حالا بگذارید در کنار رانتهائی که به صورت خانوادگی و فامیلی بین خودشان تقسیم می کنند. 
واقعا ما را چه شده، شاید از این همزیستی و بی اخلاقی که همه ما را در بر گرفته احساس رضایت می کنیم، در واقع ما با سردسته دزدها احساس همذات پنداری داریم، دروغ، دزدی و غارت و تجاوز به حقوق یکدیگر تقریبا به نوعی ارزش در جامعه بدل شده اند، وقتی که مذهب به عنوان ستون اصلی اخلاق مداری جامعه دچار اضمحلال شود و نمایندگان دین به انواع فساد و اعمال غیر اخلاقی الوده باشند، باید منتظر نشست و سقوط اخلاقی جامعه را تا آمدن ارزشهای گذشته در قالبی تازه تماشا کرد.  
» ادامه مطلب

مخزن الاوهام

0 comments
اسم اینجا رو باید عوض کنم بگذارم پناهگاه، حتما اینجا آخرین جائی که می تونم با خودم بدون احساس سنگین حضور دیگران با خودم حرف بزنم از زمین و زمان شاکی بشم و برینم به همه چیز و همه کس بدون اینکه کسی بفهمه پشت همه این توهمات واقعا چه دیوانه ای داره روی دکمه های کیبورد می کوبه، شاید هم مخزن الاسرار خوب باشه وقتی کسی غیر از خودت اینها رو نمی دونه، حالا که زمان مرگ پدر دیکتاتور و معمار سلاخ خونه اسلامی هم هست این اسم خوبیه، خمینی هم احتمالا یک کتاب با همین اسامی مثل کشف الاسرار یا یک همچین چیزی داشته
باید می زدم به سیم آخر برجکش رو می ریختم پائین، شاید واقعا آستانه تحملم کم شده اما چاره ای نبود دیگه حریمش رو گم کرده بود بد خورد توو پَرش، بعدش دَمَغ شد رفت توو خودش. گاهی باید عملگرا بود باید زد و حال حریف رو گرفت، اینکه نوریزاد و ملکی و ستوده و گوهر عزیزتر از جان عشقی به سبک خودشون رفتن جلوی بی قانونی دیکتاتور ایستادن واقعا کار بزرگی که این همه سال از کسی بر نیومد یا اگر هم بود در نطفه خفه شد بالاخره تمام این سالها چپولها نشستند هی گفتند پرولتاریا بورژوآ آخرش هم طوروی شد که تبدیل شده به صدای منادیان حکومت اسلامی از تریبون مساجد .و تلویزیون به اینترنت و روزنامه 
اونها هیچ شهامت مقابله با دیکتاتور رو ندارند در حدی هستند که مسئله فلسطین با رسانه میلی هم صدا باشند و یا مدام بر طبل توخالی ضد آمریکائی سرمایه داری بکوبند و آخر هم بگن: دیدی رفیق ما پیروز شدیم 

» ادامه مطلب