هموطنی که قلبت برای جنگ می تپد، به جنگ فقر و اعتیاد برو، نبرد با فساد مدیران، به جنگ ظالمینی که امروز حق و حقوق این مردم مظلوم را پایمال می کنند، به کمک کودکان کار برو، انسانهای نیازمند و آسیب پذیر،
#نه_به_جنگ
اتوبوس امروز پر بود از بچه های مدرسه ای قد و نیم قد، راننده برای باز شدن هر ایستگاهی درخواست می کرد ''لطفا کمی جلوتر برید....'' اما هیچ کس به حرفهای راننده توجهی نداشت. گاهی تعجب می کنی از حرکات مردمان دنیای مدرن.
الآن هم تووی مترو روی صندلی ترن محاصره شدم از خانمهای پیر، خوب اینها رو باید از نشانه های یک جامعه سالخورده و پیر دونست. همین دیروز تووی خبرها خوندم که از هر سه یا چهار دختر آلمانی یکی عمر طولانی می کند.
هنوز چیزی نگذشته که یک گروه تقریبا بیست نفری از جوانهای آلمانی، دختر و پسر با شیشه های آبجو در دست به درون ترن هجوم آورده و بلند بلند سرودهای دسته جمعی به آلمانی می خوانند، کف می زنند و هورا می کشند. انگار جواب دندان شکنی بود به نوشته های بالاترم. روزهای نزدیک به سال نو میلادی باید منتظر چنین صحنه هائی در برلین بود. هر چند در زمان مسابقات فوتبال و شبهای آخر هفته هم می توان شاهد چنین پایکوبی دسته جمعی درون ترن بود.
ترن در یکی از ایستگاهها توقف طولانی می کند، بلندگوی ایستگاه از حضور پلیس در ایستگاه بعدی خبر می دهد، ''امروز ترن منظم کار نمی کند'' بعد عذرخواهی می کند. همچنان پلیس به دنبال مظنون حمله تروریستی چند روز گذشته است.
حالا من به مقصدم رسیده ام اما آنها همچنان در حال رقص و شادی اند.
امروز صبح خارج شدن از خانه مثل روزهای قبل نیست. برای رفتن به کلاس کمی تعلل می کنم. فردای حمله تروریستی برلین بیرون رفتن با ریشهای بلند و موهای مشکی حتما تصویر جالبی برای چشم آبیها نیست. گاهی باید از نگاههای معنی دار آنها تووی مترو و اتوبوس فرار کرد، اینجا هم هستند عده ای که آدمها رو از روی ظاهر آنها قضاوت کنند. ماه رمضان وقتی کارلا ازم پرسید روزه ای، مثل اینکه دیگه برام عادی شده باشه سریع گفتم ''نه، خب اعتقادی به اسلام و دین ندارم.'' از جوابم کمی جا خورد. شاید براش عحیب بود.
حتما ما برای آنها موجودات عجیب و غریبی هستیم، دیگه دارم به این باور می رسم، به هر حال ما هم احساس بهتری نمی توانیم داشته باشیم.
گاهی باید به چشم آبیها حق داد بابت آدمهای تندروئی که این مدت تووی کمپ پناهندگی و جاهای مختلف دیدم، همیشه هم برام این موضوع پیچیده باقی مانده که چرا آدمهائی با عقاید تند و دگم با این همه سختی و دردسر به یک سرزمین مدرن فرار می کنند. چرا به ایادی اسلام سری نمی زنند. میزان خودخواهی و متوقع بودن این گروه اصلا قابل تصور نیست.
احتمالا اشتباه فکر کرده بودم، بر عکس بعضی روزها امروز حتی خبری از آن نگاههای معنادار هم نیست. شاید تقصیر خود ماست دو اجتماع با پیشینه فرهنگی متفاوت، که یکدیگر را به خوبی نمی شناسند و حاضر نیستند در این زمینه گامی بردارند، جامعه میزبان و میهمان، هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری خاصی می کند. حتما این وظیفه ماست که خود را به هم معرفی کنیم. بارها و شاید هر روز شاهد تصویر غلطی هستم که دیگر ملیتها نسبت به ایران دارند با شناختی اندک از ایران حرف می زنند. دولتمردان جنگ طلب ایران به عنوان نماینده ای از کل مردم ایران به دنیا معرفی شده اند. عده ای دیوانه، در این میان گروهی از جامعه عرب به دشمنی ایران با اسرائیل و غرب افتخار می کنند و گروهی دیگر حتی آسیائیهای چشم بادامی از ایران یک تصویر عجیب و غریب با زنان برقع پوش ارائه می کنند.
گاهی درمانده می شوم از این همه توضیح و شرح مفصلات تکراری سرزمینی که مردمش با حکامش تفاوت دارند.
این هم قصه ما مردمان دنیاست که یکدیگر را از روی اطلاع کم و مخدوش رسانه ها قضاوت می کنیم.
Copyright 2009 Paranoia
|
طراحی شده تویط Zacklive
| Blogger Theme تبدیل شده به بلاگر توسط BloggerThemes. ترجمه به فارسی توسط مجتبی ستوده