بنفش انتخابات

0 comments
چیزی نزدیک به بیست دقیقه بیشتر به آغاز رأی گیری انتخابات داخل کشور باقی نمونده‏، من تصمیم خودم رو گرفتم این بار حتما میرم و رأی میدم‏، این چند روز خیلیها رو متقاعد کردم تا رأیشون رو به نفع آقای روحانی توی صندوق بندازند‏، اگر واقعا تحریم جواب می داد تمام این سالها نتیجه می گرفتیم این اپوزیسیون متوهم خارج نشین رنج این چند سال رو اگر سر سوزنی درک می کردند دست از این یاوه گوئی تحریم بر می داشتند‏، متاسفانه این بیچاره ها هیچ گزینه بهتری هم به عنوان جایگزین در این شرایط سراغ ندارند‏ 
 تقریبا این موضوع خیلی روشن که جمهوری اسلامی اگر به خواست ‏ٌخودش بود هرگز انتخاباتی برگزار نمی کرد‏. اگر به اختلافات درون قدرت باور داشته باشیم و بپذیریم ما یک دوگانه اعتدال گرائی و افراط گرائی در سطوح بالای حاکمیت داریم حتما برای انتخابات تصمیم بهتری می گرفتیم نه اینکه با تحریم فضا رو برای افراطیون باز بگذاریم و فردا بشینیم از وضعیت غرولند کنیم، همه ما حداقل نسبت به وضعیت مناسبات بین المللی کشور در زمان خاتمی و هاشمی آگاهیم
فقط این رو می دونم با پیروزی دکتر روحانی طی این چند روز آینده موجی از شادی و نشاط حتی برای مدتی کوتاه به جامعه باز خواهد گشت، همینطور که این روزهای آخر تبلیغات با اعلام حمایت هاشمی و خاتمی همه امیدوار شده بودند
  تنها یک چیز رو باید گفت ما گزینه ای بهتر از این سراغ نداریم و این رو بعد از این همه سال به خوبی میشه فهمید‏، انتخابات
دور قبل نشون داد که چه پتانسیلی با خودش برای مبارزه و مخالفت با حکومت داره
در هر حال چه ما بخواهیم و چه نخواهیم سابقه جمهوری اسلامی نشون داده که در مصادره به مطلوب و صحنه آرائی مصنوعی بسیار توانمنده

به امید روزهای خوب
» ادامه مطلب

گردهمائي بنفش

0 comments
امروز دكتر حسن روحاني كانديداي بنفش اصلاح طلبان به گرگان اومده بود و زمان سخنراني جمعيت با شعار موسوي و كروبي  آزاد بايد گردد، دانشجو مي ميرد ذلت نمي پذيرد از ايشون و همراهانش استقبال كرد

فيلم بخشي از سخنراني آقاي دكتر روحاني و شعارهاي جوانان گرگاني 


» ادامه مطلب

علف استبداد

0 comments
مدتی هست که نیومدم، آخرین نفسهام بود از اون روزها به بعد یک مرده متحرک بیشتر نیستم وقتی هدفت رو گم کنی مردی، بقیه عمر بی جهت سرگردانی، 
شرایط هر روز سختتر میشه، با اومدن هاشمی و به امید باز شدن گره بازار و اقتصاد همه خوشحال شده بودیم البته یکبار دیگه هم از رد شدن هاشمی در انتخابات مجلس شادی و خوشحالی کرده بودیم، در واقع این مرد پتانسیل زیادی برای خوشحال کردن مردم داره اما این بار فرق می کرد واقعا همه به تنگ اومدن و با امید ورود اکبر شاه ایران به میدان انتخابات همگی دوباره امیدوار شده بودند
سابقه و حرفهای منتصب به کوسه رو فراموش کردیم و اصلاح طلبها هم آس خودشون رو گذاشتن وسط بازی به امید اینکه دیگه برای این یکی هیچ بهانه ای پیدا نمی کنند، اما وقتی درست دو روز قبل از اعلام اسامی پارازیت ماهواره ای شروع شد و بعد حامیان محمود بازداشت و دفتر جوانان طرفدار اکبر بسته شد کم کم به این نتیجه رسیدیم که رد صلاحیت بر مهندسی انتخابات ارجحیت داره و بر هر مسلمان ایرانی واجبه که خواست رهبر خودش رو زودتر بپذیره
حالا هم نشستیم به حرفهای یکی مجنون تر از احمدی نژاد گوش می کنیم که قرار مسلم سکان سرنوشت هفتاد میلیون به دست دیوانه بعدی خواهد افتاد، و واقعا ما مردم ایران چقدر بدبختیم 
باید بازی روزگار رو می فهمیدیم هاشمی و دوستان که زمانی ید بقیه رو از قدرت کوتاه کرده بودند حالا بواسطه همین سیستم خود از گردونه قدرت حذف شدند و از اول تا به آخر دعوا سر لحاف ملا بود نه صلاح ما مردم فلک زده
یکبار در عمرم اون هم سال 76 رفتم و به خاتمی رای دادم و امسال هم وقتی از خبرها شنیدم اکبر اومد باز هم قصد داشتم تا تو انتخابات شرکت کنم اما با این شرایط  منصرف شدم چون باقی کاندیداها حرفی برای گفتن ندارند و کلا قراره تا کشتی ملت و نظام همه رو یک جا بکوبند به صخره
دیگه نباید از انتخابات هم توقع معجزه داشت چون این امامزاده خودش دخیل یکی دیگه ست
شورش سوریه هم سیگنالی برای مردم ایران که بفهمند شورش و اقدامات مسلحانه هزینه های جبران ناپذیری داره پس مثل بچه آدم این فکرا رو از سر بیرون کنید
خب فکر می کنم ایران در آینده چیزی شبیه به دوران پایانی حکومت صدام حسین بشه نه کره شمالی، باید منتظر برنامه نفت و غذای سازمان ملل باشیم

» ادامه مطلب

روانی

0 comments
جاي بخیه روی دستش دروغ نیست واقعا این کار رو انجام داده، دوست داره از صبح تا شب حواسش به من باشه، وقتی بیرون میرم مثل دیوونه ها میشه یک شخصیت جدی و افسرده، جنگیدن، گریه و ضجه زدن هر شب اون من رو به هم میریزه، هر شب باید یک بهانه پیدا کنه تا وقتی کنارش هستم اونقدر می خنده که صورتش گل میندازه، اما نمی دونم چه کارش کنم هر شب میره روی اعصابم و خطوط مغزیم رو به هم می پیچه
تووی این هفت سال سه بار خودکشی کرده، اصلا باورم نمیشه چطور تا به حال حرفی نزده و تووی خودش نگه داشته یک روحیه خجالتی شاید هم از طرف من که همه چیز روی قورت میدم و اصلا بمیرم صدام در نمیاد، اون بدبخت که دست و پا زد
اما این حرفها قانع ام نمی کنه، پای موندن ندارم، ولی پای رفتنم هم نیست. واقعا برای من شبیه به یک بازی که اون سرش بازنده فقط یک نفربیشتر نیست، اگر از بازی خارج بشم حتما باید منتظر یک فاجعه باشم، مطمئنم با یک دیوانه شبیه خودم طرفم و حتما خودش رو از بین می بره
ادامه این بازی هم هیچ خوشایند نیست، یک طرف که نسبت خواستنش نصف یک طرف دیگه هم نیست،  اینکه تو دیوانه باید به تعهدات نسبت به یکی دیگه هم عمل کنی، 
این هم از سال جدید پای کسی رو انداخت وسط که نه راه پس دارم نه پیش. گاهی حس می کنم این حرارت یک طرفه نیست اما تصور اینکه حالا وارد مرحله خطرناکی شدم که هم قوانین جامعه ما رو تهدید می کنه و هم اینکه مختصات زندگیم به هم خورده واقعا دیگه توان ادامه این بازی رو ندارم.
 عين خر لنگ شدم
» ادامه مطلب

قربانی

1 comments
نم بارون روی شیشه ماشین سُر می خورد پائین و بیرون تاریک بود، گرم صحبت شده بود از روزهای اوّل انقلاب می گفت، از دهه شصت، از روزی که توی جنگل متوجّه دستی شد که حیوونا از زیر خاک بیرون آورده بودند، چاله ای که با عجله و هراس کنده شده بود، پنج جوان دختر و پسر توی یک ردیف خوابیده و شغال صورت یکی رو خورده بود، از روزی گفت که کمیته توی راه جنگل وقتی یک تن فروش رو همراهشون دید روی ماشین رگبار بست، گفت و گفت تا اینکه رشته کلام رسید به سیّدی که روی گردنش  یک زخم کهنه داشت
آقای حسینی از نیروهای سپاهی بود که در طرح جنگل تنها قاتل درختها خدمت می کرد، تعریف کرد: خلاصه از کنار این سیّد سپاهی درآمد خوبی داشتم، زخم روی گردنش هميشه برام جای سئوال بود، جای انگشتهای روی زخم خیلی واضح بود اما هر بار که در موردش سئوال می کردم از جواب دادن طفره می رفت و می گفت: ولش کن بیخیال، چیز خاصّی نیست
در مدت زمانی که با آقای حسینی کار می کرد همیشه روزهای تعطیل برنامه داشتند، سیّذ زنگ می زد که فلانی گوشت بگیر دور  هم بنشینیم کباب بخوریم البته قبلش اهل و عیالش رو روانه روستا می کرد
او هم بساط عرقش رو بر می داشت و می رفت، سیّد همیشه تذکر می داد که فلانی لیوان عرق خوری خودت رو بیار، می گفت اینجا خانمم نماز می خونه و درست نیست، اما خودش ناراحت نمی شد کنار محفل بنشینه و فقط کباب به دندان بکشه
این روزها گذشت تا اینکه سیّد به اصرار و پس از تماس با یک روحانی که راه شرعی عرق خوردن یعنی همان آب کشیدن دهان  رو یادش داد قبول کرد لبی تر کنه و طعم مستی رو بچشه
وقتی تعریف می کرد محو صحبتش شده بودم و همه چیز مثل تصویر از ذهنم رد می شد، تعریف می کرد که عرق خوردن این سیّد سپاهی فرصت خوبی شد تا دوباره سئوال قدیمی رو مطرح کنم
گفتم: آقای حسینی آخرش نگفتی قضیه این ....زخم روی گردنت چیه
سیّد کام محکمی از سیگارش گرفت و گفت: قصه اش قدیمیِ....مال وقتی که زندانیهای سیاسی روی اعدام می کردند، اون وقتها دخترا رو شب اعدام به صیغه بچه ها در می آوردند تا بکارتشون رو بگیریم، خلاصه یک شب یکی بود که خیلی مقاومت کرد خوارکسده زورش زیاد بود توی سلّول با هم گلاویز شده بودیم.....نیشخدی زد: امّا بالآخره خواهرش رو گائیدم
کمی مکث کرد و دوباره کام محکمی گرفت و دود سیگارش رو بالائی بیرون داد بعد با یک لحنی گفت: حالا این یادگاری اثر انگشتهای همون خوارکسده
سکوت لحظه ای در فضای ماشین حکمفرما شد، بارون بند اومده و بیرون سرده، احساس خشم درونم فوران می کنه، فکر می کنم باید انتقام گرفت اما از چه کسی؟ یاد حرفهای برخی مردم می افتم از تصویری که در زمان سقوط این حکومت تووی ذهن خودشون ساختند، تصویری که از هر درخت و تیر برق یک آخوند آویزون شده، ذهنیتی که هر روز آلتش رو حواله خواهر و مادر غاصبین حکومت می کنه 
فکر می کنم آیا باید جنایت رو دوباره تکرار کرد؟ آیا باید به خانواده این جانی ها تجاوز کرد؟! با چنین تفکری مشکل دارم
به سابقه و گذشته تجاوزکاران جنسی نگاه می کنم "بسیاری از آنها خود روزی قربانی تجاوز و خشونت بوده اند و هرگز خاطره خوشی از کودکی اشان ندارند
حکومت اسلامی آخوندی در این مدت تنها توانست از ایران یک تیمارستان بزرگ از بیماران خشن وتجاوزکاران جنسی بسازد یک جامعه بیمار و معتاد 


» ادامه مطلب

جنون

0 comments
مست و مدهوش  افتادم تووی رختخوابم خواستم زار بزنم بی فایده بود در این ساعت شب با این کار  فقط ریده بودم به حال مستیم، فراموش کردم اما بازیهای باخته گذشته دست بردار نیست، وقتی مست می کنی با خودت صادقانه تر از همیشه ای، موزیک نرم و غمناکی می گذاری کذشته فروریخته خودت رو دوباره آوار می کنی روی سرت، مشروب به جای تسکین خود درد می شود،  با همه این حرفها حال خوبی ست در این نیمه های شب کمی با خودت رو راست باشی
به خودم می آیم کسی در میانه نیست من مانده ام من مانده ام تنها مست و یک شیشه مشروب که به انتها رسیده  و چیزی از غم گذشته ام نکاهیده، من مانده ام و کوله باری از نا امیدی که وجودم را با خودش به قهقرا می برد، هر شب مست می کنم تا فراموش کنم 
همه برای ذرّه ای توجه می جنگیم، همه داشته هایمان برای گوشه نگاهی از اطرافیان است یعنی آنها که در دلمان جائی دارند،  بی گدار به آب می زنیم تا شاید دلی را به دست آوریم؛ مشکل اجتماعی بودن مان از همین جا شروع شد که نتوانستیم بی نظر دیگری به باز ی ادامه دهیم
بازی تماشاچی می خواهد، ناظر و داور بی دلیل نیست، نگاه احمقانه اش حتی چنان نافذ است که سرنوشتی را از نو می نویسد

مستی و راستی یاوه نیست، انسان را به تکاپو می اندازد، البته که اگر ما انسان باشیم
خواستم که شد این پرت و پلا گوئی اما همه هستی ناله می کند برای ذره ای گفتمان تا درونش را خالی کند

» ادامه مطلب

قی

0 comments
چیزی اینجا مثل سوزن توی گوشم ناله می کند، موتورهد نه نه! این صدای یکنواخت دارد خوابم را مختل می کند.  نه بعد از آخرین شات سیگارم را بر می دارم نفسم بوی الکل گرفته، عاروق که می زنم می خواهم تمام گذشته ام را بالا بیاورم بوی عرق کشمش درون بینی ام تندی می کند. هنوز صدا آزارم می دهد؛ بیدار شو پسر! وکیل بند اومد!! بی توجه می خوابم هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد بگذار هر چه می خواهد بشود، روی تخت غلت می زنم جای چیزی خالی است چرا! کجا رفتی!؟ از الکل دیشب هنوز احساس گنگی دارم. اما باید بروم صدای طبل فقط منگ ترم می کند، افسر نگهبان فریاد می کشد: این سرباز چرا هنوز خوابیده؟؟ دیوانه وار از مقابل همه به سمت دَر فرار می کنم و به کوچه می زنم، اینجا خاک مرده پاشیده اند،  به خیابان می پیچم پایم را از روی پدال بر نمی دارم تا جائی که توان دارم فشار می دهم مامور چهار راه مثل احمقها می دود تا از چیزی نُت برداری کند، هجوم ماشینهای گلویم را گرفته می خواهد خفه ام کند، سیگاری آتش می زنم یکی هم به راننده می دهم صدای له له آژیرش انگار بیشتر می شود، محکم کام می گیرد،جنازه عقب ماشین بی تابی می کند، یکی از پشت مدام به شیشه می زند. صدای ماشینها و بوی دود و فاضلاب  حالم را بدتر کرده با بوی کشمش عُق می زنم دل می خواهد شیشه را هر طور شده پائین بکشم و قی کنم وسط خیابان روی ماشینهای کناری، چشمهایم سیاهی می رود دقت می کنم؛ اینکه شیشه های صاحب مرده اش همه ثابت اند از بین مسافرانی که وسط راهرو ایستاده اند راننده را صدا می زنم تا نگه دارد. به گوشه ای می روم سرم را روی زمین می گذارم روی ریگهای داغ صدائی از تلفن عمومی جیغ می کشد: لطفا خفّه شو!! بلند می شوم وقت گریه نیست تا انتهای راهرو باید از کنار تختها بروم بوی قرمه سبزی بیمارستان حالم را به هم می زند، همه گریه می کنند درست توی رختخوابش وسط اتاق جان داده، راننده آرام می گوید: مُرده آقا، مُرده، با شما نسبتی داشت؟ می گویم نه! نمُرده، بگیر تا بیمارستان ببریمش، او هم گریه می کند دست کودکی را گرفته و مثل بچه گریه می کند بغضم می ترکد، چه عیدی؟! چه دردی؟ چرا این زن اینجور بغض کرده بود هق هق می کرد، راننده ترمز می کند پیاده می شوم تا تند تند بدوم. اما همه رفته بودند حتی کودک

» ادامه مطلب