نقاب

0 comments
پشت این چهره های زیبا و مهربان یک موجود ترسناک و وحشی مخفی شده است که آماده بازی قائم باشک با من و توست، پس آماده باش تا فریب این قاتل وحشی زیبا رو را نخوری، هر انسانی در پس پرده ذات زیبا و لطیفش یک حیوان وحشی و درنده خوی و متجاوز است که در زمانی خاص خودش را نمایان می کند. قلبت را به دندان می خاید و جسمت را به آتش می کشد پس دلبستگیهایت را فراموش کن یا تا آخر خط بایست و ذرّه ذرّه زوال خودت را از درون تماشا کن

Something bother me
There is something here
Something killing me
inside me

» ادامه مطلب

انسان

0 comments
روزگار غریبیست، هرچه که فکر می کنم درکش برایم سخت تر می شود، حکومتهائی که از درون همین مردم قد علم می کنند قدرت می گیرند و با ثروتهای سرزمین همین مردمان غنی می شوند
و آن روزها که فریاد اعتراضها برای دادخواهی ازمیان همین مردم برخاست با سلاحهائی که از ثروت سرزمین مادری این بخت برگشتگان خریده اند و گروهی انسانهای دون تر از میان همین جماعت معترض که به کار گماشته اند و مواجبشان را می دهند به جان صاحبین اصلی این سرزمین می افتند و همه اشان را زیر چرخهای ماشین قدرتی که درست کرده اند له می کنند
دنیای عجیبیست خود برای خود و از خودشان یک آفت و بلای جان درست می کنند تا آنجا که به تنگ امده و برای از میان برداشتنش آنقدر رنج و مشقت را تحمل می کنند و خونها در این راه می دهند تا یکی دیگر را به دست خود بیاورند و بر مسند قدرت بنشانند، تا این هم پس از مدتی خونشان را درون شیشه کند و از شدت ظلم و ستم فکر چاره کنند تا چگونه این را از میان بردارند. عجیب اینجاست که بعد از سالیان دراز عمر بشر و حکومتها و تجربه های گذشتگان باز هم این چرخه نحس و خونبار را تکرار می کنند
نامش را چه می توان گذارد انسان یا موجود احمقی که نمی داند چه کار می کند
برای ظلمی که در حق مردم سوریه می رود دلم می سوزد
می دانم که خودم و خودت و همه ما در منجلاب بزرگتری از سیاهی و فساد گرفتار شده ایم
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند

» ادامه مطلب

خودخواهی تا خونخواهی

0 comments
دیروز جائی رفته بودم برای کار، نمی دانم از بد روزگار بود یا از همان خوبیهائی که آخرش به آنجائی که ختم می شود که از کرده خود مثل سگ پشیمان می شویم.
راستی تا یادم نرفته یک کبوتر بخت برگشته همچین خوشکل و رعنا درست موقع کار اومد نشست روی بخت ما که فکر کنم این می خواست برینه به این بخت پر بار. خلاصه نامردی نکردیم گرفتیمش، حیوان فلک زده انگار از قحطی آمده بود انقدر گرسنه و تشنه که با دیدن آب و دان داشت خود را وا می داد وسط ظرف آب ...... با خودم گفتم حیوان زبان بسته توام اسیر این موجود دو پا و خودخواهیش شدی. چند روز که از خانه ات دور شدی نتوانستی قوت خودت را مثل بقیه پرنده ها حتی یک گنجشک فسقلی پیدا کنی.
می بینید با این خودخواهی بیمورد چه کارها که نمی کنیم، پرنده درون قفس بعد از مدتی پرواز کردن را فراموش می کند وقتی از قفس رهایش می کنی چند متر بیشتر توان پرواز ندارد. حیوان بیچاره از اصل خود دور افتاده.
می گوید عشق است، دوست داشتن زیاد است. اینجا به کبوتر بازها می گویند عشق باز. راست است اما اینکه عشق نیست خودخواهیست، حیوان بیچاره را برای خاطر دل خودت اسیر می کنی و ازادی اش را می گیری تا جائی که آنقدر وابسته می شود که دیگر بدون تو قادر به ادامه زندگی اش نیست، حیوان زبان بسته دیگر عشقی به تو ندارد، این وابستگی است. حالا که دیگر از این زبان بسته خسته شده ای حتی قادر به رها کردنش هم نیستی، حیوان دیگر قادر به ادامه زندگی اش بدون تو نیست.
می بینید چقدر خودخواهیم، در روابط میان خودمان هم همینطور رفتار می کنیم، ابتدا یکدیگر را از دوستی بی اندازه وابسته می کنیم بعد رهایش می کنیم، طوری که دیگر به تنهائی زندگی برایش زجرآور می شود. پس حس انتقام سر باز می کند و چه خونها ریخته شده و ریخته خواهد شد بخاطر این همه خودخواهی انسان، که هر چه را دوست دارد به بند می کشد.
آزاد زندگی کنیم وابستگیها را فراموش کنیم، اجازه ندهیم ما را به بند بکشند.
چه فلسفه مزخرفی دارد زندگی، همه با آنکه از این قصه آگاهند باز حاضرند به چنین خفتی تن دهند و خود را اسیر کنند، اسیر خاک.

» ادامه مطلب

آزاد زندگی کن

0 comments

عشق

آرزومند سعادت نباش

زیرا نفس همین آرزو مانعی بر سر راه است

زندگی ات را به آرزو زنجیر نکن

و به هیچ هدفی چشم ندوز

آزاد زندگی کن

لحظه به لحظه زندگی کن

و از چیزی نترس، از ترس هم آزاد شو

زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم

چیزی هم به دست نمی آوریم

و وقتی این را بفهمی

کمال زندگی ات تحقق می یابد

اما هیچ گاه مثل یک گدا به دروازه های زندگی نزدیک نشو

هیچ وقت گدائی نکن

زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی شوند

آشو--یک فنجان چای


» ادامه مطلب

خیال مرده

0 comments
همیشه آخر قصه این بود
درد بی درمان
__________________________
شراب تلخ یادآور دردهای انتهای شب
ناله های بی صدا و پیوند سکوت و تاریکی، بغض فروخورده
هوای خالی اتاق بی کسی
نفسهایم را می شمارم از بالا اوردنت در این حال خفگی
نمی دانم، نفس نفس می زنم چرا؟!! اینجا زیر آب
» ادامه مطلب

تعفن زندگی

0 comments
دیریست که در این دیار همه مرده اند,
مردمانش سالهاست که برای هیچ با هم می جنگند,
همه جا بوی مرگ می دهد,
صدای گذار نیستی را در میان صداهاشان می شنوی
به دور دستها نگاه می کند چیزی نیست,
و گذشته ای که پر شده از حسرت,
آه ,

...................

» ادامه مطلب

دوست تنهائی

0 comments
هر وقت که دلم می گیرد و به زمین و زمان فحش و ناسزا می دهم به سراغش می روم، آرام و بی صدا حتی ساکت تر از خودم کنارم می ماند و بی آنکه گلایه ای کند می سازد و می سوزد تمام دود آبی اش که مانند مار در هوا پیچ و تاب می خورد و بالا می رود حرفهای نا گفته ایست که سالهاست درون خود ریخته ام و همه اینها مرا فریاد می کند. دردهای درون سینه را التیام بده رفیق، اسیر دروغهای انسان شدن دردناک تر از سرفه های مرگ آور توست. باورت کردم، می دانم که برای همیشه اینجا کنارم می مانی و ترکم نخواهی کرد.

آهی می کشم ناله سرد درون سینه ام در هوا موج می خورد. دستانم را بگیر و از این گذشته تلخ نجاتم بده..........

آسمان گنگ است، فقط برای کرها پژواک دارد. کافکا
» ادامه مطلب